35-238

ساخت وبلاگ

امکانات وب

حالا دیگه یاد گرفتم که از صدای تق تق ش، حالش رو بفهم... وقتی ریتمش منظمه... وقتی آرومه... وقتی ناموزونه... وقتی تند تنده... وقتی صداش بلنده... و وقتی که نوای چکشش محزونه...

.

صدیق تعریف گفت: ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود... اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییییییم... اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم...

من گفتم: به زبون خودمون ینی من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم...

اون، چیزی نگفت... سر تکون داد...

و صدای تق تق کم کم آروم شد و محزون و... خاموش...

پاشد رفت تو آشپزخونه و من منتظر بودم چند لحظه بعد با دو تا لیوان چایی برگرده...

قدر یه چایی ریختن که نه، قدر یه چایی دم کردن... قدر یه چایی دم کشیدن حتی، صبر کردم و نیومد...

داد زدم: کوشی؟!

با کمی مکث و بعد صدای گرفته گفت: میام الان...

...

اومد با چایی و چشمای سرخ...

پرسیدم: چی شدی یهو؟

گفت: هیچی...  و چکش رو سریع دست گرفت و صدای تق تق ش میگفت داره به خودش فشار میاره که اشک ها رو با خشم پس بزنه...

.

توپ تو گلوم سر و کله ش پیدا شد... قلمم به خطا رفت و چکشم پس و پیش خورد...

دست از کار کشیدم و گفتم انگشتام خسته ست...

عینکشو برداشت و گفت: بریم خونه...

.

ونک خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم...

توپه داشت خفه م میکرد...

اشک اومده بود تا پشت پلکم.

و این میتونست شروع یه هفته ی ابری باشه...

باید برای خودم کاری میکردم...

.

گوشی رو درآوردم و شماره گرفتم. با اولین بوق برداشت.

سلام کردم و گفتم: بریم یه وری؟

چندین ماه بود همو ندیده بودیم.

خندید که: الان؟...

نزدیک هشت بود.

گفتم آره.

گفت باشه. بیا همونجا که همیشه برت میدارم...

.

ساندویچه و سیب زمینی های غرق در سس پنیر، به زور از کنار توپه رد میشدن... و داشتن تلاش میکردن اوضاعو روبراه کنن...

.

ولی آخرسر جادوی کلمات بود که به یاری اومد...

اون هم حال خوشی نداشت...

حرف زد... حرف زدم...

وقتی خداحافظی می کردیم هر دو حالمون بهتر بود...


خیلی وقتا حرف زدن باعث میشه که بتونی یه کم از درونت فاصله بگیری و از بیرون خودتو ببینی... اون وقت راحت تر میشه اوضاع رو بررسی کرد و سر و سامون داد...


33-90...
ما را در سایت 33-90 دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : mmychaoticmindg بازدید : 185 تاريخ : جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 8:50