گوشی رو تخت ثابت بود. صدای تاپ تاپ پاش اومد و بعد خودش که دو تا از عروسکای نوزادیش همراهش بود. یه هشت پای آبی که همیشه ی خدا یکی از پاهاش تو دهنش بود. و یکی دیگه م یه زرافه رنگارنگ که ازش زنگوله و سوت و اینا آویزون بود و هر وقت مینشست تو ماشین صداشو در میاورد و ذوق میکرد.
ازش پرسیدم اینا چیه عمه؟!
از جایی پشت دوربین کاغذ کادو و چسب و قیچی آورد و گفت: عیدی!
- برای کیه؟!!!
- یکیش برای تو یکیش برای مامانی. میخوام براتون کادو کنم.
بعد داداشمو صدا کرد که کمکش کنه... عشق اینو داشت که چسب ببره و بزنه رو کادو. اندازه دو سه متر به هر کدوم چسب زد و گفت که وقتی مریضی تموم شد و حال همه مون خوب شد میاد خونه مون.
بعد خوشحال رفت که کادوها رو بذاره تو کمدش.
ولی چند ثانیه بعد دوباره بدو بدو برگشت و به داداشم گفت: بابا! بابا! یه"مورد اضطراری" پیش اومده.
چشام گرد شد. فکر کردم اشتباه شنیدم. آروم از داداشم پرسیدم: چی گفت الان؟؟؟...
اونم زیر لب و با خنده ای که سعی میکرد کنترلش کنه گفت: این عبارتو جدیدا یاد گرفته!
قلبم درد گرفته بود از دستش!
داداشم پرسید: ای وای! پسرم؟! چی شده؟ چه مورد اضطراری ای؟؟؟
- بابا ببین! این بالای کادوئه باز شده.
- اشکال نداره بابا. ببر بذار تو کمدت خراب نشه تا وقتی که بریم خونه مامانی.
- نه بابااا... نمیشه! عروسکم معلومه. اونا " باید نبینن" توش چیه. که باز کردن خوشحال بشن!
کلمه ی "نباید" رو در دامنه لغاتش نداره. همیشه به جاش از باید استفاده میکنه و فعل منفی.
بهش گفتم: آره عمه. من نباید ببینم تو کادوم چیه...
ده تا تیکه دیگه از چسب برید و زد رو کادو.
بعد با اخم مدت طولانی همه جای دوتا بسته رو وارسی کرد.
صدای داداشمو میشنیدم که میگفت: پسرم خیلی دقیقه. از کادوتون هوا هم نباید رد بشه. همه جاشو داره سیل میکنه.
یعنی دارم برای دیدنش پرپر میزنم. تا حالا اینقدر از هم دور نبودیم.
ما را در سایت 33-90 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 190