
من امروز برای اولین بار در زندگیم بدون اضطراب از خواب پاشدم. درباره ی روزهایی که گذشت، باید بنویسم، ولی عجالتا، فکر میکنم اتفاق بزرگی برام افتاده... این اولین باره که دارم تجربه ش میکنم... من در طی دو هفته ی گذشته پیش روانپزشک رفتم و درمان اضطراب و افسردگی رو شروع کردم. امروز برای اولین بار فهمیدم اول صبح بیقرار نبودن، یعنی چی... من تازه فهمیدم میشه تپش قلب نداشت... من انگار قراره یه مدل دیگه از زیستن رو تجربه کنم... بخوانید...
ادامه مطلب
دیشب تا ساعت دو و نیم داشتم چکش میزدم...وسط کار پیام دادم به زرین... مربی یوگا م...گفتم حال الآنم رو مدیون توام... اینکه بعد از پنج سال،اولین باره که بدون درد و اسپاسم دارم کار میکنم و تو کار غرق میشم...صبح جواب داد که جسم معبد روح ماست... باید مراقبش باشیم...دارم به جمله ش فکر میکنم...اینکه اگر اینطوری به جسممون نگاه کنیم، چقدر مقدس میشه برامون... اون وقت چقدر حواسمون به حفظ سلامتی مون هست... بخوانید...
ادامه مطلب
همیشه از میس کیمیا با کلی خجالت و سرخ و سفید شدن حرف میزد.که مثلا میس کیمیا امروز فلان حرفو زد. فلان کارو کرد. میس کیمیا امروز تولدش بود. امروز ناهارش شبیه مال من بود و...همیشه هم سریع میگفت و رد میشد...
ادامه مطلب
ساعت نزدیک دوازده شب بود.اومد پیشم نشست و سرک کشید تو گوشیم و آروم و با یه لحن عادی گفت:پیام میس کیمیا رو بده گوش کنم.- پیامش نوشتنی بود عمه.- آها...و خودشو به کار دیگه ای سرگرم کرد.به میس کیمیا دایرک...
ادامه مطلب
استاد که میاد و میره، تا چند ساعت زیر و رو ام...دگرگونم... بیتابم...و دلتنگ......در حضورش، انگار تو یه دنیای دیگه م... یه دنیا سرشار از زیبایی و شاعرانگی...وقتی هست، حالم خوبه... حس میکنم نسخه ی بهتر...
ادامه مطلب
نمای ساختمونو داربست زدن و دارن رنگ میکنن.و از اتفاقات نامنتظره ای که برای من در طبقه ی چهارم پیش اومده اینکه، یهو وسط کار سر گردوندم و دیدم یه آقایی وایساده پشت پنجره اتاقم!یه جور عجیب و تخیلی ای شده...
ادامه مطلب
بعد از صد و هفت روز اومده م کارگاه. xa0...
ادامه مطلب
بابا از تو دستشویی مامانو صدا کرد و من دلم هری ریخت. به قول جوجه دوباره دماغ خونی شده بود... و این یعنی دوباره فشارش رفته بود بالا... یعنی دوباره سر یه چیزی اعصابش بهم ریخته بود...داشتم با جوجه بازی م...
ادامه مطلب
خسته و از رمق افتاده، از تو هال خودمو کشوندم تا اتاقم که پرت کنم رو تخت و اگه خدا بخواد، شات دان بشم،پتو رو زدم کنار و تو نور کمی که از بیرون میومد دیدم به چیزایی رو بالشمه.ترسیدم و سریع چراغو زدم...د...
ادامه مطلب
و داستان های من و مادر بزرگمxa0برای همیشهxa0تموم شد... بعدازظهر پنجشنبه اول اسفندماه نود و هشت... xa0 xa0...
ادامه مطلب
عمه خانوم عزیزمونxa0هم رفت... شامگاه یکشنبه چهارم اسفندماه نود و هشت......
ادامه مطلب
نمیتونم بخوابم...هرچی اشک میریزم بغضم کم نمیشه...عمه رو خیلی دوست داشتم... داشتم؟... مگه میشه اصلا در مورد عمه فعل ماضی گفت؟...xa0انگار که مادربزرگ مادریم باشه...عمه بچه نداره... یه روز با هم شمردیم تعد...
ادامه مطلب
ازم خواست فشار خونشو اندازه بگیرم.پد رو بستم دور بازوش و گوشی رو گذاشتم زیرش و چند بار لاستیکشو تو دستم چلوندم و چشم دوختم به عقربه ها و آگاه از اینکه ممکنه حرفام رو نتیجه تاثیر بذاره گفتم: من نوه تم....
ادامه مطلب
دم در تو ماشین منتظرم بودن.خواستم سوار شم که دیدم جوجه داره با ایما اشارهxa0 یه چیزی میگه. در عقبو باز کردم و گفتم: جونم عمه؟!... گفت: عمه بشین پیش من!مادرش از پشت فرمون گفت: برات جا باز کرده و همه وسای...
ادامه مطلب
با صدای باز شدن در اتاقم چشمامو باز کردم و جوجه رو دیدم با صورت پف کرده که از لای در اومد تو و خندون بهم سلام کرد. نای جواب دادن نداشتم. بهش خندیدم و دوباره چشمامو بستم. صدای پاشو می شنیدم که تاپ تاپ ...
ادامه مطلب
صب تلفن خونه زنگ خورد. شماره خونه داداشم بود. برداشتم و گفتم: جانم؟ جوجه با خنده گفت: للاااااااااام! - سلام عششششقم! حالت چطوره؟؟؟ - عمه! اوباب بخر! - حباب چقدری؟ - حباب گنده ی گننننده! - باشه عزیزم! ...
ادامه مطلب
زنگ زدم بهش که: داری میای اینجا، برای من یه چیز خوشمزه بیار! گفت: چیز خوشمزه تو خونه مون نداریم! گفتم: خب برو برام بخر! یه کم فک کرد و بعد گفت: مممم... آسام ایسی اوبه؟ گفتم: آره عمه! خوبه! با ذوق گفت:...
ادامه مطلب
امروز هوای تهران عجیبه... عجیب خوب باورنکردنی......
ادامه مطلب
نشسته م تو انباری... من و این انباری سه در یک با هم خاطره ها داریم... چقدر اینجا ماکت درست کردم و رنگ و سنباده زدم... حالا در سکوت نشستم و چشم دوختم به ردیف کتابهایی که باید تکلیفشونو مشخص کنم... یا رد کنم بره، یا رد کنم بره، یا رد کنم بره... آپشن دیگه ای از نظر مامان وجود نداره... فقط میتونم یه سری رو یواشکی ببرم کارگاه... ... دستم به کار نمیره... من عاشق این انباری و این کتابهای خاک گرفته م.......
ادامه مطلب
صبحی بیدار شدم، ولی چشمام هنوز بسته بود. بعد حس کردم یه چیزی رو سر و کله م پخش شده... همونجوری با چشای بسته دست بردم تو موهام و مخم ارور داد که واقعا چیه رو سرم؟! از جا پریدم و رشته های قرمز پوشال کاغ...
ادامه مطلب