
انگشت کوچولوشو زد رو سرچ بار آپارات و بعد گوشیو داد دستم و گفت:عمه! اینجا بنویس قله ی شباک زاده!چشام گرد شد!- چی عمه؟!- قله ی شباک زاده!- یعنی چی؟ اسم کسیه؟- عمه! ببین! اینجا بنویس قل له ی ش باک زاااده... مال سگای نگهبانه...xa0- قله؟!... هاااا... قلعه؟!- آره آره... همون که ترسناک بوددد.تازه دوزاریم افتاد:xa0اون قسمت سگای نگهبانو میخوای که اسمش قلعه ی شبح زده بود؟!!از خوشحالی پرید هوا که: آره آرهههه... xa0...
ادامه مطلب
باباش با کوسن ها و ملحفه یه خونه طوری درست کرده بود و خودش نشسته بود تو خونه هه و جوجه مثلا در میزد و دونه دونه جونوراشو میفرستاد تو خونه.داداشم یواشکی فیلم گرفته بود. با صدای بم ، به قول خودش وشککناک...
ادامه مطلب
انگار که دارم تو دو تا دنیای موازی زندگی میکنم.تو یکیش هوا روشن نشده پا میشم و صبحانه آماده میکنم و خونه رو جارو میکشم و گرد گیری و رفت و روب میکنم و ساعت ده نشده میرم سر کار و تا دیروقت مشغولم.تو یکی...
ادامه مطلب
پ.ن خوب شد نت قطعه و به اینستا دسترسی ندارم برا سرگرمی... چقدر حرف تو دلمxa0بود... حرف نه، غر غر... xa0 دیشب، وسط بوی پیاز داغ و رب و مرغی که توش شناور بود، خیلی عاشقانه شب بخیر گفتیم!وایساده بود تو قاب د...
ادامه مطلب
گفتم میدونی، لحن آروم و متین و چهره ی گشاده نمیتونه رو محتوای کلامت تاثیر بذاره ها...الان مثه این میمونه که تو خیلی شیک و مجلسی و شینیون کرده و با چند تا عزیزم، جونم این ور و اون ور جمله ت، داری به من فحش خوار مادر میدی، بعد من فقط در جواب فریاد میکشم که خفه شو!...اون وقت منم که متهم میشم به خشونت... . پ.ن بعضی ادعاهای دوستی جای تامل داره......
ادامه مطلب
حسابی همو زدن.سر یه جرثقیل.یکی بدنه شو گرفته بود و یکی اهرم (؟)شو.بعد جرثقیل از وسط نصف شد و باعث شد دوتایی با گریه بیفتن به جون هم.دخالت کردم و شروع کردم به حرف زدن و تعمیر کردن اسباب بازی و...البته ...
ادامه مطلب
کلافه بود. رفت نشست رو مبل. با اخم و دست به سینه.خواستم سر به سرش بذارم. رفتم جلو و صداش کردم،یه یهو با یه فریاد پرید سمتم و منم یه جیغ کشیدم و پا گذاشتم به فرار.دوید دنبالم.هی میگفتم: خدایااااا آقا ش...
ادامه مطلب
برق قطعه. تنهام. سه درصد بیشتر شارژ ندارم. و فقط یک شمع وارمر. اعتراف میکنم که شرایط نامطلوبیه......
ادامه مطلب
چند وقت پیشا یه جا خوندم، اگه یه موقع واسه خودت نشستی بعد یهو میبینی وای چقدر حالت خوبه، صلوات بفرست... و اگه برعکسش بود استغفار کن... حدیث بود به گمونم. نقل به مضمون کردم. حالا، تو یه جمعه شب پاییزی بارونی، نشستم تو کارگاه و چکش قلم به دست هی صلوات میفرستم... پ.ن من اومدم حال خوبمو سهیم بشم... اونوقت اون یه برش کوکو سبزی، تنها خوراکی که داشتم باید رو گاز کربنیزه میشد؟ آخه این انصافانه ست؟! :))) ...
ادامه مطلب
کلاس استاد کوچیک تموم شد. گفت پارسال بیستو یک آبان جلسه اول کلاستون بود. یادتونه؟ گفتم پارسال پس فردای کلاستون من میخواستم برم کربلا... پام رو زمین نبود انگار... گفت شاید یه وقتی فرصت کردم و کلاس گذاش...
ادامه مطلب
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد ز صبا همیرسیدم خبری که میپزیدم ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندا...
ادامه مطلب
نشسته بود عقب رو صندلی خودش... کمر بندش بسته، زیپ کاپشن تا دماغش بالا و کلاهشم کشیده بود رو چشاش و ساکت بود. از تو آینه هرازگاهی نگاش میکردم و رو به مادرش، با سیستم به در بگو که دیوار بشنوه، داشتم با ...
ادامه مطلب
شب عجیبیه... پلک هام روی هم نمیاد... بیتابم... ...
ادامه مطلب
هر جلسه یه ساعت زودتر میرم که بشینم ردیف اول. جلوی تخته. که اگر اینطور نشه به یقین سر کلاس خوابم میبره! یه چیزی که بالاخره در سی و اندی سالگی در مورد خودم فهمیدم اینه که یادگیریم از طریق شنوایی ه. یه چیزی رو یکی برام تعریف کنه، خیلی راحت یاد میگیرم و به خاطر میسپرم. در غیر اون صورت، خوندن درس برام ...
ادامه مطلب
از ساعت یازده و نیم گرفته خوابیده... کل خونه شون در سکوته... از اون وقت تا حالا که ساعت دو و نیم صبحه در تاریکی و صدای پنکه در حال این از این دنده به اون دنده شدنم! کارتها آماده و دسته بندی شد. فردا صبح زود میره سر کار... ضایع ست، ولی خب من دیرتر خواهم رفت.xa0 ... دستم یه هفته ای تو پوست گردو بود... آ...
ادامه مطلب
خب... یک ماه شد که بی شماره و در هم و گاه به گاه نوشتم. سی روزش گذشت. دیشب مامان ازم خواست براش یه تصویر سازی انجام بدم. یه سوره از قرآن رو نشسته بود و یه هفته خونده بود و روش فکر کرده بود و بعد ناراحت بود که نقاشیش خوب نیست! گفتم کمکت میدم.xa0 و اون هم برام توضیح داد که چی میخواد و حتی تک تک اجزای ت...
ادامه مطلب
هر جلسه یه ساعت زودتر میرم که بشینم ردیف اول. جلوی تخته. که اگر اینطور نشه به یقین سر کلاس خوابم میبره! یه چیزی که بالاخره در سی و اندی سالگی در مورد خودم فهمیدم اینه که یادگیریم از طریق شنوایی ه. یه چیزی رو یکی برام تعریف کنه، خیلی راحت یاد میگیرم و به خاطر میسپرم. در غیر اون صورت، خوندن درس برام ...
ادامه مطلب
این چند روز با آقای همکلاسی یه سری زیورآلات طراحی کردیم و قرار شد من یکیشو تست کنم.xa0 از دیروز خیلی درگیر اجراش بودم. و امروز رفتم آموزشگاه که باهاش صحبت کنم.xa0 راستش جوابی که میخواستیمو نداده. کیفیتش مناسب نیست. باید روش کار کرد. ضمن اینکه به نظر میرسه طرف مقابلم پایه نیست. امروز خیلی رک گفت که هدفش...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
پونزده سال شبای احیا رفتم مدرسه و همیشه هم یه جای ثابت نشستم و هیچ وقت حاشر نشدم شرایطو تغییر بدم.xa0 امسال یهو تصمیم گرفتم برم جای دیگه.xa0 تصمیم سختی بود و شب اول بسیار دلهره داشتم.xa0 خدا رو شکر خاله همراهم بود، وگرنه با شرایط بسیار متفاوت اونجا احتمالا خیلی اذیت میشدم. ولی نهایتا بسیار راضی بودم. امش...
ادامه مطلب