33-90

متن مرتبط با «2» در سایت 33-90 نوشته شده است

39-307-2

  • نیلوبلاگ

    بعد از ظهر پیام دادم به ری که میشه امروز بیای یه فنجون بخونی؟ و اضافه کردم که رک تر از این نمیتونستم حرف بزنم... قبلش داشتم چکش میزدم. البته کمی. حس میکنم شماره چشمم عوض شده. و این کلافه م کرده بود. قبل از اون کمی گریه کردم. شاید هم گریه هه چشمامو اذیت کرده بود.  و قبل ترش پیام داده بودم به آرزو و گفته بودم حالم خوش نیست... بهم گفت خودتو جمع کن... حرف زدن با ری حالمو خوب میکنه. تجربیات متفاوتش و داستان هاش منو از تو دنیام میاره بیرون و حواسمو پرت میکنه. و از طرفی، همیشه یه سری سوال انگار پس...

    ادامه مطلب
  • 38-277

  • نیلوبلاگ

    ترس افتاده تو جونم...و فکرای پریشوون که نمیذارن بخوابم...سر شب هدیه زنگزد. کارگاه بود. با صدای لرزون گفت یه مردی انگار پشت دره. میخوام برم خونه، ولی جرات ندارم. کسی تو ساختمون نیست که بگی بیاد پایین؟!کارگاه ما، طبقه ی اول یه ساختمون اداری، مسکونی ه.و دو تا طبقه ی اول، اداری، و خب طبیعتا در این ای...

    ادامه مطلب
  • 38-192

  • نیلوبلاگ

    داشت کتاب آفرینش رو ورق میزد. یه دایره المعارف از همه ی جونورا.رسید به بخش سوسک ها:_ عمه؟! میدونی بعضیا سوسک میخورن؟!_ جدا؟!!!!_ آره... چینیا... تازه خفاشم میخورن..._ چقدر عجیب..._ عمه؟! چینیا یعنی از اول تو چین بودن؟!_ آره دیگه (داره سعی میکنه مفهوم کشورو بفهمه)_ تا آخرش تو چینن؟!_ خب ممکنه..._ عم...

    ادامه مطلب
  • 38-206

  • نیلوبلاگ

    وقتی تو خونه تنهام، فقط یاد اون روزهای دوسال پیش میفتم و تنهایی های زیادش...مامان رفته برای جراحی. بابا هم همراهش رفت.نرفتم کارگاه و از صبح دارم جمع و جور میکنم، که از وقتی مامان برگرده باید از عیادت کننده ها پذیرایی کنیم.خونه ساکته و من غرق شدم تو فکر و خاطره... چند روز پیشا، یه متن طولانی، مثنوی...

    ادامه مطلب
  • 38-221

  • نیلوبلاگ

    سی و هفت سال و هفت ماه و هشت روز گذشت، و من به جای اینکه قوی تر بشم، هر روز ضعیف تر از دیروز... مهم ترین تواناییمو از دست دادم... تنها بودن... تنها کار کردن... تنها غذا خوردن... تنها بیرون رفتن... از سر ظهر کارگاهم. اونقدر اشک ریختم که چشام خوب نمیبینه... دنا قرار نبود بیاد، زنگزد که این طرفاست و ...

    ادامه مطلب
  • 37-42

  • نیلوبلاگ

    همیشه از میس کیمیا با کلی خجالت و سرخ و سفید شدن حرف میزد.که مثلا میس کیمیا امروز فلان حرفو زد. فلان کارو کرد. میس کیمیا امروز تولدش بود. امروز ناهارش شبیه مال من بود و...همیشه هم سریع میگفت و رد میشد...

    ادامه مطلب
  • 37-52

  • نیلوبلاگ

    بلندترین خط کف کارگاه، پونزده تا کاشی ه...آلبوم "با من بخوان" رو صبح دانلود کردم...وگوشی رو وصل کردم به اسپیکر و پلی کردم و شروع کردم به راه رفتن... پونزده تا قدم کوتاه... رفتم و برگشتم... رفتم و برگشتم...الان قریب به دو ساعت میگذره و من هیچی از گذر زمان نفهمیدم...فکر فکر فکر... xa0...

    ادامه مطلب
  • 37-112

  • نیلوبلاگ

    در آسانسورو باز کردم و گفتم بدو عمه. سوار شو بریم.دستشو با دستمال کاغذی گذاشت رو در و نگهش داشت و گفت: اول خانوما!.. بعد آقا پسرا...با چشمای گرد رفتم داخل.باباش که شاهد اتفاق بود زیر لب گفت:صبحی به من...

    ادامه مطلب
  • 36-312

  • نیلوبلاگ

    دیشب مامان بهش گفت: فردا نه، پس فردا دوباره بیا خونه مون!و اصلا به من که داشتم از دور اشاره میدادم که: "نههههه... بگو لااقل هفته دیگه بیاد!" توجه نمیکرد!جوجه یه لحظه مکث کرد بعد گفت: نه مامانی! من "هی...

    ادامه مطلب
  • 36-332

  • نیلوبلاگ

    انگشت کوچولوشو زد رو سرچ بار آپارات و بعد گوشیو داد دستم و گفت:عمه! اینجا بنویس قله ی شباک زاده!چشام گرد شد!- چی عمه؟!- قله ی شباک زاده!- یعنی چی؟ اسم کسیه؟- عمه! ببین! اینجا بنویس قل له ی ش باک زاااده... مال سگای نگهبانه...xa0- قله؟!... هاااا... قلعه؟!- آره آره... همون که ترسناک بوددد.تازه دوزاریم افتاد:xa0اون قسمت سگای نگهبانو میخوای که اسمش قلعه ی شبح زده بود؟!!از خوشحالی پرید هوا که: آره آرهههه... xa0...

    ادامه مطلب
  • 36-271

  • نیلوبلاگ

    داشتم با دقت سرتاپای پزشک اورژانسو تماشا میکردم...گانی که زیپشو کشیده بود تا زیر چونه ش و کلاهی که دور تا دور صورتشو گرفته بود.ماسک تا زیر چشماش و نقاب طلقی از پیشونی تا روی بینی، دستکش و نهایتا کاوری...

    ادامه مطلب
  • 36-273

  • نیلوبلاگ

    هشت لبخند نود و هشتچه حس عجیبی بود مرور کردن یک سال گذشته...خصوصا این یک سالی که آسفالت شدیم... و پیدا کردن لبخندهاش...این لحظات برام دوست داشتنی بودن: - روز تولدم که مامان سفر بود و من پیش عمه خانوم ...

    ادامه مطلب
  • 36-279

  • نیلوبلاگ

    گوشی رو تخت ثابت بود. صدای تاپ تاپ پاش اومد و بعد خودش که دو تا از عروسکای نوزادیش همراهش بود. یه هشت پای آبی که همیشه ی خدا یکی از پاهاش تو دهنش بود. و یکی دیگه م یه زرافه رنگارنگ که ازش زنگوله و سوت...

    ادامه مطلب
  • 36-282

  • نیلوبلاگ

    از در که اومدن تو، جوجه دستاشو گرفته بود بالای سرش و به جای سلام گفت: دستمو به هیچ جا نزدم!محکم بغلش کردم. بی خیال هرچی ویروسه. دلم براش یه ذره شده بود.به وضوح بزرگتر شده بود! خصوصا با اون پیرهن مردون...

    ادامه مطلب
  • 36-283

  • نیلوبلاگ

    با شیطنت گفت: میخوای یه چیزی بگم خوشحال بشی؟گفتم: آره عمههه! بگو!- من امشب میخوام پیش تو بخوابم!سعی کردم خیلی ذوق کنم و با هیجان جوابشو بدم.وقتی از اثر حرفش روی من مطمئن شد، راه افتاد سمت آشپزخونه و گ...

    ادامه مطلب
  • 36-284

  • نیلوبلاگ

    بابا از تو دستشویی مامانو صدا کرد و من دلم هری ریخت. به قول جوجه دوباره دماغ خونی شده بود... و این یعنی دوباره فشارش رفته بود بالا... یعنی دوباره سر یه چیزی اعصابش بهم ریخته بود...داشتم با جوجه بازی م...

    ادامه مطلب
  • 36-285

  • نیلوبلاگ

    هر روز صبح که پا میشه، اولین حرفش اینه که: امشبم اینجا بخوابیم! باید نریم خونه مون!بعد هم از مامان یه عود میگیره و راه میفته تو خونه و به قول خودش، همه ی اتاقا رو خوشبو میکنه.تلوزیون از وقتی بیدار میش...

    ادامه مطلب
  • 36-235

  • نیلوبلاگ

    پنج هفته پیش بود که داشت برف میومد...شبهای برفی یه سکوت و سنگینی عجیبی برام داره. اصلا این سکوتی که میگم ربطی به سر و صداهای اون بیرون نداره. انگار که ذاتش سکوته. از اون سکوتها که پر از حرفه... سینه ت...

    ادامه مطلب
  • 36-236

  • نیلوبلاگ

    - عمه!... شبیه غمنین شدی... نه... شبیه غمقینی... آره... غمقین...نگاهش کردم...ادامه داد: میشه موهاتو رنگ کنی؟!پرسیدم: چه رنگی مثلا؟- رد!.. عمه موهاتو رد کن!... میشه لفطا؟!...داشتم تو ذهنم به اون تیوپ ر...

    ادامه مطلب
  • 36-241

  • نیلوبلاگ

    خسته و از رمق افتاده، از تو هال خودمو کشوندم تا اتاقم که پرت کنم رو تخت و اگه خدا بخواد، شات دان بشم،پتو رو زدم کنار و تو نور کمی که از بیرون میومد دیدم به چیزایی رو بالشمه.ترسیدم و سریع چراغو زدم...د...

    ادامه مطلب