33-90

متن مرتبط با «1» در سایت 33-90 نوشته شده است

38-192

  • نیلوبلاگ

    داشت کتاب آفرینش رو ورق میزد. یه دایره المعارف از همه ی جونورا.رسید به بخش سوسک ها:_ عمه؟! میدونی بعضیا سوسک میخورن؟!_ جدا؟!!!!_ آره... چینیا... تازه خفاشم میخورن..._ چقدر عجیب..._ عمه؟! چینیا یعنی از اول تو چین بودن؟!_ آره دیگه (داره سعی میکنه مفهوم کشورو بفهمه)_ تا آخرش تو چینن؟!_ خب ممکنه..._ عم...

    ادامه مطلب
  • 38-221

  • نیلوبلاگ

    سی و هفت سال و هفت ماه و هشت روز گذشت، و من به جای اینکه قوی تر بشم، هر روز ضعیف تر از دیروز... مهم ترین تواناییمو از دست دادم... تنها بودن... تنها کار کردن... تنها غذا خوردن... تنها بیرون رفتن... از سر ظهر کارگاهم. اونقدر اشک ریختم که چشام خوب نمیبینه... دنا قرار نبود بیاد، زنگزد که این طرفاست و ...

    ادامه مطلب
  • 37-61

  • نیلوبلاگ

    رو سایت الویخ! ثبت سفارش کردم.منتظرم برسه.هدیه هنوز تو راهه.اونم قرار شد از خونه یخ بیاره.جمعه شبی که گذشت، که ینی فردا میشه هفت روز،آخرین چکش رو روی کار زدم.بعد، پاشدم و از سینی فاصله گرفتم.نور چراغ ...

    ادامه مطلب
  • 37-112

  • نیلوبلاگ

    در آسانسورو باز کردم و گفتم بدو عمه. سوار شو بریم.دستشو با دستمال کاغذی گذاشت رو در و نگهش داشت و گفت: اول خانوما!.. بعد آقا پسرا...با چشمای گرد رفتم داخل.باباش که شاهد اتفاق بود زیر لب گفت:صبحی به من...

    ادامه مطلب
  • 37-149

  • نیلوبلاگ

    استاد که میاد و میره، تا چند ساعت زیر و رو ام...دگرگونم... بیتابم...و دلتنگ......در حضورش، انگار تو یه دنیای دیگه م... یه دنیا سرشار از زیبایی و شاعرانگی...وقتی هست، حالم خوبه... حس میکنم نسخه ی بهتر...

    ادامه مطلب
  • 37-1

  • نیلوبلاگ

    صبح با سردرد و چشمایی که بس گریه کرده بودم باز نمیشد از جام پاشدم.ولی بعد تصمیم گرفتم اولین روز از سی و هفت سالگی رو به زندگی فکر کنم تا مرگ...فاتحه خوندم برا عمه و مامان بزرگ و بعد بدون لحظه ای تامل،...

    ادامه مطلب
  • 36-351

  • نیلوبلاگ

    گفت: عمه؟!... بیا خاله بازی کنیم!چشام گرد شد. این بروزاتش جدیده کاملا. داشتم فکر میکردم با کدوم دختربچه ای ممکنه بازی کرده باشه که همچین اثری روش گذاشته باشه...پرسیدم: چجوریه؟_ میثلن(مثلا)... من... می...

    ادامه مطلب
  • 36-311

  • نیلوبلاگ

    درحالی که داشت پوسته ی آخرین دونه ی آبنباتشو باز میکرد خطاب به مامان گفت: مامانی! دفعه ی دیگه به عمه بگو بازم یه عااالمه برام آبنبات بفرسته!مامان قاشق بدست بالاسر قابلمه ی روی گاز بی حرکت موند. و من ب...

    ادامه مطلب
  • 36-312

  • نیلوبلاگ

    دیشب مامان بهش گفت: فردا نه، پس فردا دوباره بیا خونه مون!و اصلا به من که داشتم از دور اشاره میدادم که: "نههههه... بگو لااقل هفته دیگه بیاد!" توجه نمیکرد!جوجه یه لحظه مکث کرد بعد گفت: نه مامانی! من "هی...

    ادامه مطلب
  • 36-316

  • نیلوبلاگ

    از کنج آشپزخونه، جایی بین اجاق گاز و سینک تا شومینه، بلندترین خط مستقیم تو خونه ی ماست.این روزها بارها و بارها این فاصله رو طی کردم...اولا ذکر میگفتم... بعد برای رفتگان دونه دونه فاتحه میفرستادم... بع...

    ادامه مطلب
  • 36-271

  • نیلوبلاگ

    داشتم با دقت سرتاپای پزشک اورژانسو تماشا میکردم...گانی که زیپشو کشیده بود تا زیر چونه ش و کلاهی که دور تا دور صورتشو گرفته بود.ماسک تا زیر چشماش و نقاب طلقی از پیشونی تا روی بینی، دستکش و نهایتا کاوری...

    ادامه مطلب
  • 36-241

  • نیلوبلاگ

    خسته و از رمق افتاده، از تو هال خودمو کشوندم تا اتاقم که پرت کنم رو تخت و اگه خدا بخواد، شات دان بشم،پتو رو زدم کنار و تو نور کمی که از بیرون میومد دیدم به چیزایی رو بالشمه.ترسیدم و سریع چراغو زدم...د...

    ادامه مطلب
  • 36-261

  • نیلوبلاگ

    میلاد حضرت علی بر همگی تون مبارک. xa0 پ.ن مامان از دیروز بعد از ظهر حالش رو به بهبود رفته. وقتی ازش پرسیدم غذا میخوری؟، و در جواب گفت که آره، ذوق کردم. بعد از چندین روز داشت غذا میخورد. ممنون از احوالپرسی ها و دعا هاتون. ان شاءالله همه تون شاد و سلامت باشین. خداوند این روزهای تلخ رو از سر همه به خیر بگذرونه....

    ادامه مطلب
  • 36-192

  • نیلوبلاگ

    در یک آن xa0یه خط سفید دیدم، مثل رعد و برق تو دل آسمون تاریک و بعد درد وحشتناکی تو چشم چپم پیچید که باعث شد چند دقیقه ای با چشمای بسته اشک بریزم...و پشت بند مشتی که حواله م شده بود شنیدم: دیگه دوستت ندا...

    ادامه مطلب
  • 36-201

  • نیلوبلاگ

    چند دقیقه یه بار همه ی اتاقم روشن میشه و پشت بندش صدای رعد میاد..رفتم پشت پنجره. اون بیرون ماشین ها سفید پوش شدن... زمین ولی هنوز نه... مسج فرستادم به آرزو که: صبحxa0بابا نوبت جراحی داره. براش دعا کن.و اضافه کردم که: آدم خجالت میکشه تو این روزا به غم خودش فکر کنه... دلم بیتابه... نفسم سنگینه...غم و خشم با هم قاطی شدن...یه جا دیدم نوشته بود: جمعه ی سیاه...به جا گفته بود. جمعه، سیزدهم دی ماه نود و هشت،xa0 قلب انسان های بسیاری به درد اومد.بزرگ مردی به آرزوش رسید......

    ادامه مطلب
  • 36-183

  • نیلوبلاگ

    انگار قراره با تموم شدن پاییز، تنهایی های منم تو خونه تموم بشه.فعلا برنامه اینطوریه کهxa0آخر اینxa0هفته، مامان پنجشنبه، جمعه شو نره پیش عمه ش... و از هفته ی بعدش، اگه وقت عمل بابا قطعی بشه، دیگه اونم خونه...

    ادامه مطلب
  • 36-185

  • نیلوبلاگ

    داشتم با همساده دم در حرف میزدم که جوجه شنید.بعد که درو بستم ازم پرسید: کتابخونه کجاست؟!همساده گفت که داره میره اونجا که تا شب درس بخونه.گفتم: ببین عمه، کتابخونه یه جایی ه پررر از کتاب.یه عالمه م میز ...

    ادامه مطلب
  • 36-168

  • نیلوبلاگ

    با لجبازی میخواست همزن برقی رو از دستم بگیره... سعی کردم براش توضیح بدم که سنگینه و خطرناکه و الان اصلا ممکنه آرد و تخم مرغ موقع هم زدن از ظرف بپاشه بیرون و...ول کن قضیه نبود... کوتاه اومدم.حتی نذاشت ...

    ادامه مطلب
  • 36-172

  • نیلوبلاگ

    - اااا!... عمه!... این خیاره کفتک زده!!!!چشام گرد شد که این چی گفت الان؟!xa0دیدم یه حلقه خیارو که آب لبو صورتیش کرده، از تو سالاد در آورده و داره نگاش میکنه!منظورش کپک بود!......وسط طراحی پاشدم. حواسش ب...

    ادامه مطلب
  • 36-178

  • نیلوبلاگ

    نصف مقوای لوله ای وسط فویل آلومینیومی که تموم شده رو، کرده بود تو لباسش و باقیش از تو یقه ش زده بود بیرون.پایین تی شرتش از زیر ژاکت جذبش افتاده بود رو شلوار راحتی گشادش.و در حالی که گوشاش از کلاه موند...

    ادامه مطلب