33-90

متن مرتبط با «thundurus 33» در سایت 33-90 نوشته شده است

36-332

  • نیلوبلاگ

    انگشت کوچولوشو زد رو سرچ بار آپارات و بعد گوشیو داد دستم و گفت:عمه! اینجا بنویس قله ی شباک زاده!چشام گرد شد!- چی عمه؟!- قله ی شباک زاده!- یعنی چی؟ اسم کسیه؟- عمه! ببین! اینجا بنویس قل له ی ش باک زاااده... مال سگای نگهبانه...xa0- قله؟!... هاااا... قلعه؟!- آره آره... همون که ترسناک بوددد.تازه دوزاریم افتاد:xa0اون قسمت سگای نگهبانو میخوای که اسمش قلعه ی شبح زده بود؟!!از خوشحالی پرید هوا که: آره آرهههه... xa0...

    ادامه مطلب
  • 33-136

  • نیلوبلاگ

    شب عجیبیه... پلک هام روی هم نمیاد... بیتابم... ...

    ادامه مطلب
  • 33+32

  • نیلوبلاگ

    هر جلسه یه ساعت زودتر میرم که بشینم ردیف اول. جلوی تخته. که اگر اینطور نشه به یقین سر کلاس خوابم میبره! یه چیزی که بالاخره در سی و اندی سالگی در مورد خودم فهمیدم اینه که یادگیریم از طریق شنوایی ه. یه چیزی رو یکی برام تعریف کنه، خیلی راحت یاد میگیرم و به خاطر میسپرم. در غیر اون صورت، خوندن درس برام ...

    ادامه مطلب
  • 33+33

  • نیلوبلاگ

    از ساعت یازده و نیم گرفته خوابیده... کل خونه شون در سکوته... از اون وقت تا حالا که ساعت دو و نیم صبحه در تاریکی و صدای پنکه در حال این از این دنده به اون دنده شدنم! کارتها آماده و دسته بندی شد. فردا صبح زود میره سر کار... ضایع ست، ولی خب من دیرتر خواهم رفت.xa0 ... دستم یه هفته ای تو پوست گردو بود... آ...

    ادامه مطلب
  • 33+30

  • نیلوبلاگ

    خب... یک ماه شد که بی شماره و در هم و گاه به گاه نوشتم. سی روزش گذشت. دیشب مامان ازم خواست براش یه تصویر سازی انجام بدم. یه سوره از قرآن رو نشسته بود و یه هفته خونده بود و روش فکر کرده بود و بعد ناراحت بود که نقاشیش خوب نیست! گفتم کمکت میدم.xa0 و اون هم برام توضیح داد که چی میخواد و حتی تک تک اجزای ت...

    ادامه مطلب
  • 33+31

  • نیلوبلاگ

    هر جلسه یه ساعت زودتر میرم که بشینم ردیف اول. جلوی تخته. که اگر اینطور نشه به یقین سر کلاس خوابم میبره! یه چیزی که بالاخره در سی و اندی سالگی در مورد خودم فهمیدم اینه که یادگیریم از طریق شنوایی ه. یه چیزی رو یکی برام تعریف کنه، خیلی راحت یاد میگیرم و به خاطر میسپرم. در غیر اون صورت، خوندن درس برام ...

    ادامه مطلب
  • 33-358

  • نیلوبلاگ

    این چند روز با آقای همکلاسی یه سری زیورآلات طراحی کردیم و قرار شد من یکیشو تست کنم.xa0 از دیروز خیلی درگیر اجراش بودم. و امروز رفتم آموزشگاه که باهاش صحبت کنم.xa0 راستش جوابی که میخواستیمو نداده. کیفیتش مناسب نیست. باید روش کار کرد. ضمن اینکه به نظر میرسه طرف مقابلم پایه نیست. امروز خیلی رک گفت که هدفش...

    ادامه مطلب
  • 33-359

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...

    ادامه مطلب
  • 33-360

  • نیلوبلاگ

    پونزده سال شبای احیا رفتم مدرسه و همیشه هم یه جای ثابت نشستم و هیچ وقت حاشر نشدم شرایطو تغییر بدم.xa0 امسال یهو تصمیم گرفتم برم جای دیگه.xa0 تصمیم سختی بود و شب اول بسیار دلهره داشتم.xa0 خدا رو شکر خاله همراهم بود، وگرنه با شرایط بسیار متفاوت اونجا احتمالا خیلی اذیت میشدم. ولی نهایتا بسیار راضی بودم. امش...

    ادامه مطلب
  • 33-361-2

  • نیلوبلاگ

    بسیار سخت گیر بود و بسیار مهربون! یه ترکیب عجیبی که در مقابلش دائم در خوف و رجاء بودی! یک ترم معلمم بود. سال اول دبیرستان. معلم زبان. و برای من که کلا در اون حوزه تعطیلات بودم، کلاسش بسیار سنگین بود. خصوصا وقتهایی که انگلیسی حرف میزد. بعد از اون ترم دیگه ندیدمش و بعد هم شنیدم که بیماری سختی گرفته.....

    ادامه مطلب
  • 33-362

  • نیلوبلاگ

    شب بیست و سوم برا من دیگه انگار اون اضطرابه رد شده و مونده حسرت.xa0 مثل اینکه حسابی تشنه ته و تو دستت آب ریختن و بعد داری میبینی که آب داره تند تند از بین انگشتات میریزه زمین و دیگه داره تموم میشه. امشب دکتر هم انگار دلش نمیخواست مراسم رو تموم کنه...xa0 از حضرت آدم و نوح و ابراهیم و یوسف شروع کرد تا حض...

    ادامه مطلب
  • 33-363

  • نیلوبلاگ

    به دادا گفتیم افطار میایم خونه تون.xa0 گلی گفت حلیم میگیرم. مامان هم سریع غیرتی شد که خودم میپزم!... حلیم های مامان انصافا خوشمزه ست...xa0 از صبح مامان مشغول بود و من رو پاور سیوینگ مد.. دمر رو راحتی افتاده بودم. همونجوری چشم بسته فکر میکردم، کمد سفارش دکی رو طراحی میکردم و گاهی خوابم میبرد و دوباره بی...

    ادامه مطلب
  • 33-364

  • نیلوبلاگ

    سلام! به قول مریم، دوستان نادیده ی من!xa0 احساس بسیار بسیار دلنشینی دارم از خوندن پیام های تبریک تون. احساس ارزشمند بودن و دوست داشته شدن. تو این یک سال اخیر، سعی ام بر این بود که تک تک روزهامو ثبت کنم و خودم رو مجبور کنم به انجام کاری منظم.xa0 گر چه که خیلی وقتها موفق نبودم به اجرای درستش. خوشحالم ک...

    ادامه مطلب
  • 33-364-2

  • نیلوبلاگ

    دیروز سر افطار برام پیام اومد از یه آدمی که چهارساله ندیدمش. و چند روز پیشا یه لحظه یادش افتادم... یعنی تقریبا امکان نداره اینجوری یاد کسی بیفتم و سر و کله ش پیدا نشه. با وجود این وقتی دیدم حال و احوال کرده و ابراز دلتنگی، احساس سوء ظن داشتم! نمیتونستم باور کنم همینجوری و بدون اینکه کاری داشته باشه...

    ادامه مطلب
  • 33-348

  • نیلوبلاگ

    فک کنم امشب اولین افطاری سه تایی من و مامان و بابا بود.xa0 بدون مهمون.xa0 و مامان و بابا پرهیز های غذایی همه ی ماه های گذشته رو با خوردن کله پاچه جبران کردن! ... ...

    ادامه مطلب
  • 33-350

  • نیلوبلاگ

    گفتم میخوام سرپرستی چند تا از بچه هامو واگذار کنم.xa0 خوشحال شد و گفت میاد میگیره. ساعت دو و نیم بعدازظهر بود که رسید. خواست بیاد بالا، گفتم مامانم زیر آیفون خوابه، من میام پایین. رفتم... و وقتی برگشتم شش و نیم بود... چهار ساعت داشتیم حرف میزدیم... ... از دوستای نزدیکمم نیست. در واقع همکار موفرفری بو...

    ادامه مطلب
  • 33-361

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...

    ادامه مطلب
  • 33-342-2

  • نیلوبلاگ

    مامان گفت مامانی سی سی یو خوابیده... دکتر گفته به خاطر ریتم نامنظم قلبش و مشکل تنفسش یه مدت لازمه تحت نظر باشه... فکر کردم و دیدم از روز سال تحویل تا حالا بهش سر نزدم... عصری با مامان و بابا رفتیم ملاقات... پیرتر شدنش مشهوده... با یه عینک قاب مشکی و کلی سیم و لوله و آنژیوکت تو دستش نشسته بود داشت چا...

    ادامه مطلب
  • 33-352

  • نیلوبلاگ

    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...

    ادامه مطلب
  • 33-353

  • نیلوبلاگ

    سرم داره میترکه... چه مون ه؟!... چرا اینجور افتادیم به جون هم؟!... دوازده تا قربانی بس نبود؟!... حتمن باید بمب بیاد رو سرمون تا دست از این بحث کردنا و متهم وکردنا و ناله و نفرینا برداریم؟!... حتمن باید بلا نازل شه تا حواسمون بیاد سر جاش؟!... اون داعشیا از یه سیاره دیگه نیومدنا!... حواسمون باشه ا...

    ادامه مطلب