
انگشت کوچولوشو زد رو سرچ بار آپارات و بعد گوشیو داد دستم و گفت:عمه! اینجا بنویس قله ی شباک زاده!چشام گرد شد!- چی عمه؟!- قله ی شباک زاده!- یعنی چی؟ اسم کسیه؟- عمه! ببین! اینجا بنویس قل له ی ش باک زاااده... مال سگای نگهبانه...xa0- قله؟!... هاااا... قلعه؟!- آره آره... همون که ترسناک بوددد.تازه دوزاریم افتاد:xa0اون قسمت سگای نگهبانو میخوای که اسمش قلعه ی شبح زده بود؟!!از خوشحالی پرید هوا که: آره آرهههه... xa0...
ادامه مطلب
از در که اومدن تو، جوجه دستاشو گرفته بود بالای سرش و به جای سلام گفت: دستمو به هیچ جا نزدم!محکم بغلش کردم. بی خیال هرچی ویروسه. دلم براش یه ذره شده بود.به وضوح بزرگتر شده بود! خصوصا با اون پیرهن مردون...
ادامه مطلب
با شیطنت گفت: میخوای یه چیزی بگم خوشحال بشی؟گفتم: آره عمههه! بگو!- من امشب میخوام پیش تو بخوابم!سعی کردم خیلی ذوق کنم و با هیجان جوابشو بدم.وقتی از اثر حرفش روی من مطمئن شد، راه افتاد سمت آشپزخونه و گ...
ادامه مطلب
بابا از تو دستشویی مامانو صدا کرد و من دلم هری ریخت. به قول جوجه دوباره دماغ خونی شده بود... و این یعنی دوباره فشارش رفته بود بالا... یعنی دوباره سر یه چیزی اعصابش بهم ریخته بود...داشتم با جوجه بازی م...
ادامه مطلب
هر روز صبح که پا میشه، اولین حرفش اینه که: امشبم اینجا بخوابیم! باید نریم خونه مون!بعد هم از مامان یه عود میگیره و راه میفته تو خونه و به قول خودش، همه ی اتاقا رو خوشبو میکنه.تلوزیون از وقتی بیدار میش...
ادامه مطلب
زنگ زدم بهش که: داری میای اینجا، برای من یه چیز خوشمزه بیار! گفت: چیز خوشمزه تو خونه مون نداریم! گفتم: خب برو برام بخر! یه کم فک کرد و بعد گفت: مممم... آسام ایسی اوبه؟ گفتم: آره عمه! خوبه! با ذوق گفت:...
ادامه مطلب
پتو رو کشید سرش و گوله شد گوشه ی تخت. بعد دستشو آورد بیرونو عروسکشو ورداشت و برد زیر پتو. بعد با صدای خفه گفت، عمه! بآب!... ده ثانیه بعد پتو رو زد کنار و گفت: صب شد! صبونه بخوریم... نون و آمه! و ادای ...
ادامه مطلب
شب عجیبیه... پلک هام روی هم نمیاد... بیتابم... ...
ادامه مطلب
کف آشپزخونه، بین اجاق گاز و یخچال و تکیه به کشوهای قاشق چنگال ها و پلاستیک ها، جای محبوب من برای نشستن و فکر کردنه! گاهی وقتا هم دست دراز میکنم و از تو فریزر یه چیزی برای خوردن شکار میکنم.xa0 مامان رفته بیرون و من باید ناهار درست کنم... ظرف برنج خالی بود... پلن بی، کوکو بود...xa0 برای اینکه سر ذوق بیام، فکر کردم با یه چیز متفاوت درست کنم... و اینطوری شد که ساقه و برگ کرفس رو ساتوری کردم و با زرشک و گ...
ادامه مطلب
هر جلسه یه ساعت زودتر میرم که بشینم ردیف اول. جلوی تخته. که اگر اینطور نشه به یقین سر کلاس خوابم میبره! یه چیزی که بالاخره در سی و اندی سالگی در مورد خودم فهمیدم اینه که یادگیریم از طریق شنوایی ه. یه چیزی رو یکی برام تعریف کنه، خیلی راحت یاد میگیرم و به خاطر میسپرم. در غیر اون صورت، خوندن درس برام ...
ادامه مطلب
از ساعت یازده و نیم گرفته خوابیده... کل خونه شون در سکوته... از اون وقت تا حالا که ساعت دو و نیم صبحه در تاریکی و صدای پنکه در حال این از این دنده به اون دنده شدنم! کارتها آماده و دسته بندی شد. فردا صبح زود میره سر کار... ضایع ست، ولی خب من دیرتر خواهم رفت.xa0 ... دستم یه هفته ای تو پوست گردو بود... آ...
ادامه مطلب
خب... یک ماه شد که بی شماره و در هم و گاه به گاه نوشتم. سی روزش گذشت. دیشب مامان ازم خواست براش یه تصویر سازی انجام بدم. یه سوره از قرآن رو نشسته بود و یه هفته خونده بود و روش فکر کرده بود و بعد ناراحت بود که نقاشیش خوب نیست! گفتم کمکت میدم.xa0 و اون هم برام توضیح داد که چی میخواد و حتی تک تک اجزای ت...
ادامه مطلب
هر جلسه یه ساعت زودتر میرم که بشینم ردیف اول. جلوی تخته. که اگر اینطور نشه به یقین سر کلاس خوابم میبره! یه چیزی که بالاخره در سی و اندی سالگی در مورد خودم فهمیدم اینه که یادگیریم از طریق شنوایی ه. یه چیزی رو یکی برام تعریف کنه، خیلی راحت یاد میگیرم و به خاطر میسپرم. در غیر اون صورت، خوندن درس برام ...
ادامه مطلب
این چند روز با آقای همکلاسی یه سری زیورآلات طراحی کردیم و قرار شد من یکیشو تست کنم.xa0 از دیروز خیلی درگیر اجراش بودم. و امروز رفتم آموزشگاه که باهاش صحبت کنم.xa0 راستش جوابی که میخواستیمو نداده. کیفیتش مناسب نیست. باید روش کار کرد. ضمن اینکه به نظر میرسه طرف مقابلم پایه نیست. امروز خیلی رک گفت که هدفش...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
پونزده سال شبای احیا رفتم مدرسه و همیشه هم یه جای ثابت نشستم و هیچ وقت حاشر نشدم شرایطو تغییر بدم.xa0 امسال یهو تصمیم گرفتم برم جای دیگه.xa0 تصمیم سختی بود و شب اول بسیار دلهره داشتم.xa0 خدا رو شکر خاله همراهم بود، وگرنه با شرایط بسیار متفاوت اونجا احتمالا خیلی اذیت میشدم. ولی نهایتا بسیار راضی بودم. امش...
ادامه مطلب
بسیار سخت گیر بود و بسیار مهربون! یه ترکیب عجیبی که در مقابلش دائم در خوف و رجاء بودی! یک ترم معلمم بود. سال اول دبیرستان. معلم زبان. و برای من که کلا در اون حوزه تعطیلات بودم، کلاسش بسیار سنگین بود. خصوصا وقتهایی که انگلیسی حرف میزد. بعد از اون ترم دیگه ندیدمش و بعد هم شنیدم که بیماری سختی گرفته.....
ادامه مطلب
شب بیست و سوم برا من دیگه انگار اون اضطرابه رد شده و مونده حسرت.xa0 مثل اینکه حسابی تشنه ته و تو دستت آب ریختن و بعد داری میبینی که آب داره تند تند از بین انگشتات میریزه زمین و دیگه داره تموم میشه. امشب دکتر هم انگار دلش نمیخواست مراسم رو تموم کنه...xa0 از حضرت آدم و نوح و ابراهیم و یوسف شروع کرد تا حض...
ادامه مطلب
به دادا گفتیم افطار میایم خونه تون.xa0 گلی گفت حلیم میگیرم. مامان هم سریع غیرتی شد که خودم میپزم!... حلیم های مامان انصافا خوشمزه ست...xa0 از صبح مامان مشغول بود و من رو پاور سیوینگ مد.. دمر رو راحتی افتاده بودم. همونجوری چشم بسته فکر میکردم، کمد سفارش دکی رو طراحی میکردم و گاهی خوابم میبرد و دوباره بی...
ادامه مطلب
سلام! به قول مریم، دوستان نادیده ی من!xa0 احساس بسیار بسیار دلنشینی دارم از خوندن پیام های تبریک تون. احساس ارزشمند بودن و دوست داشته شدن. تو این یک سال اخیر، سعی ام بر این بود که تک تک روزهامو ثبت کنم و خودم رو مجبور کنم به انجام کاری منظم.xa0 گر چه که خیلی وقتها موفق نبودم به اجرای درستش. خوشحالم ک...
ادامه مطلب