
بابا رفته سفر، مامان هم رفته پیش عمه خانم، برا همین زنگ زدم دکی بیاد پیشم... داشتیم حرف میزدیم و من بافتنیشو گرفته بودم دستم یه کم براش ببافم که یهو دلم هری ریخت!... با چشای گرد همدیگه رو نگاه کردیم و همزمان پرسیدیم: توام؟!... پسر دایی تو گروه نوه ها مسج فرستاد: عزیزان زلزله!... و یکی یکی همه سر و کله شون پیدا شد و گفتن که حسابی ترسیده ن... پسر دایی کوچیکه از اون سر ایران گفت: نگران شم؟!... بهش اطمینان خاطر دادم که زنده ایم!... بعد مامان پیام داد: ترسیدی؟!... گفتم یه کم!... و بلافاصله دادا تماس ...
ادامه مطلب
باتری گوشیم ورم کرد!درش آوردم. البته رفته بودم به اس دیم سر بزنم که فهمیدم. چند روزی گوشی نداشتم. در واقع بدم نمیومد در دسترس نباشم. برا همین پروسه ی خرید باتری به طول انجامید. الان دو هفته هم هست که تلویزیون خرابه. خونه کلن در سکوته! ... از صبح داشتم کارای نهایی ماکت پروژه ی مربوط به کودکان رو انجام میدادم. ... حس شب ژوژمان دارم! دلشوره!... صب باید بفرستمش بره نصف جهان. و این وسط مخ ایده آلیست کامل گرای گیر بده ی کلید کنم هم ول کن نیست!...
ادامه مطلب