
سر شبی، از کارگاه اومدیم بیرون و کمی در سکوت پیاده روی کردیم... یهو یاد خواب دیشبم افتادم... بلیط نجف داشتم و در آخرین لحظات از پرواز جا مونده بودم... صبح با حال بدی بیدار شدم... سکوتو شکستم و گفتم: همینه ها! اینکه میگن یه بار بری، دیگه گیر میفتی... دلت میخواد هر سال بری... اول یه لحظه مکث کرد تا بفهمه جریان چیه. بعد گفت: حالا صبر کن... اون ده روز آخرش که همه دنبال بلیط و ویزان... آدم پر پر میزنه... ... به قول ری، باید یه کم بگذره و ته نشین بشه، تا بتونی ازش بنویسی... همچین شبی بود... از معده د...
ادامه مطلب
از جمعه ی دو هفته پیش که صبح پاشدم اومدم کارگاه، تا امروز، هر روز اینجا بودم... این پروژه تمام میشود آیا؟؟؟!!!...
ادامه مطلب