33-90

متن مرتبط با «24 northe boulevard» در سایت 33-90 نوشته شده است

36-241

  • نیلوبلاگ

    خسته و از رمق افتاده، از تو هال خودمو کشوندم تا اتاقم که پرت کنم رو تخت و اگه خدا بخواد، شات دان بشم،پتو رو زدم کنار و تو نور کمی که از بیرون میومد دیدم به چیزایی رو بالشمه.ترسیدم و سریع چراغو زدم...د...

    ادامه مطلب
  • 36-243

  • نیلوبلاگ

    و داستان های من و مادر بزرگمxa0برای همیشهxa0تموم شد... بعدازظهر پنجشنبه اول اسفندماه نود و هشت... xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • 36-246

  • نیلوبلاگ

    عمه خانوم عزیزمونxa0هم رفت... شامگاه یکشنبه چهارم اسفندماه نود و هشت......

    ادامه مطلب
  • 36-247

  • نیلوبلاگ

    نمیتونم بخوابم...هرچی اشک میریزم بغضم کم نمیشه...عمه رو خیلی دوست داشتم... داشتم؟... مگه میشه اصلا در مورد عمه فعل ماضی گفت؟...xa0انگار که مادربزرگ مادریم باشه...عمه بچه نداره... یه روز با هم شمردیم تعد...

    ادامه مطلب
  • 35-240

  • نیلوبلاگ

    امروز هوای تهران عجیبه... عجیب خوب باورنکردنی......

    ادامه مطلب
  • 35-243

  • نیلوبلاگ

    نشسته م تو انباری... من و این انباری سه در یک با هم خاطره ها داریم... چقدر اینجا ماکت درست کردم و رنگ و سنباده زدم... حالا در سکوت نشستم و چشم دوختم به ردیف کتابهایی که باید تکلیفشونو مشخص کنم... یا رد کنم بره، یا رد کنم بره، یا رد کنم بره... آپشن دیگه ای از نظر مامان وجود نداره... فقط میتونم یه سری رو یواشکی ببرم کارگاه... ... دستم به کار نمیره... من عاشق این انباری و این کتابهای خاک گرفته م.......

    ادامه مطلب
  • 35-249

  • نیلوبلاگ

    صبحی بیدار شدم، ولی چشمام هنوز بسته بود. بعد حس کردم یه چیزی رو سر و کله م پخش شده... همونجوری با چشای بسته دست بردم تو موهام و مخم ارور داد که واقعا چیه رو سرم؟! از جا پریدم و رشته های قرمز پوشال کاغ...

    ادامه مطلب
  • 33-124

  • نیلوبلاگ

    از صبح کف بازار بودم...لیزر کات و خرید وسایل ساخت ماکت و... بعد هم فهمیدم جوجه خونه ست و خودمو رسوندم... طفلی تو سه ماهگی مثه عمه ش در سی و سه سالگی، از سر شب تا صبح آلرژیش عود میکنه... هی کله شو با اون دستای کوچولوش میخارونه و گاهی هم کلافه میشه و گریه میکنه... موهاش همه ریخته... پیرمردی شده واسه خودش... ...

    ادامه مطلب