
پنج هفته پیش بود که داشت برف میومد...شبهای برفی یه سکوت و سنگینی عجیبی برام داره. اصلا این سکوتی که میگم ربطی به سر و صداهای اون بیرون نداره. انگار که ذاتش سکوته. از اون سکوتها که پر از حرفه... سینه ت...
ادامه مطلب
- عمه!... شبیه غمنین شدی... نه... شبیه غمقینی... آره... غمقین...نگاهش کردم...ادامه داد: میشه موهاتو رنگ کنی؟!پرسیدم: چه رنگی مثلا؟- رد!.. عمه موهاتو رد کن!... میشه لفطا؟!...داشتم تو ذهنم به اون تیوپ ر...
ادامه مطلب
حالا دیگه یاد گرفتم که از صدای تق تق ش، حالش رو بفهم... وقتی ریتمش منظمه... وقتی آرومه... وقتی ناموزونه... وقتی تند تنده... وقتی صداش بلنده... و وقتی که نوای چکشش محزونه... . صدیق تعریف گفت: ترسیدن ما...
ادامه مطلب
از صبح رفتم بازم دنبال برش قطعات. به نظر من تنهایی سمت امیرکبیر و پامنار رفتن، از احمقانه ترین رفتارهاست... که من همیشه انجام میدم... تا کارها رو روی فیبر برش بزنه و من برم تا بازار و چسب و مگنت و... بخرم، شده بود چهار بعدازظهر... xa0رو پا بودم... تمام امروز صبح رو... با کیف سنگین... با بار زیاد... و تازه غروب شده بود که رفتم پیش آقای نق. ره ساز و یه انگشتری که سفارش داده بودم گرفتم... ... بعضی روزا خدا واقعن بهم توان میده...xa0 ... راضی ام... گرچه که خیلی از کارهام بی شعوری ه محض ه. مثل این قفل...
ادامه مطلب
بعد از چندین روز، پاشدم صبح جمعه ای رفتم سر کار.کافه خیلی شلوغ داره میشه. انگار انرژیش به کارگاه هم میرسه. چند تا نگ.ین تراشیدم. البته که وقتی پیاده کردم مشکل داشتن یکی دو تاشون و لازمه ادیت بشن. ... ماکت دوم رو شروع کردیم به ساخت. دوست کوچیکم نقشه ها رو آماده کرد و فرستاد. لیزر کات لازم داره. فردا امیدوارم خرید هاش رو تموم کنم. که پس فردا منتاژ کنیم. ... تمام پروژه های کارشناسی من و دوست کوچیکم مشترک بود. بعد اون ارشد شهر دیگه ای قبول شد. و یک سال زودتر از من. تو انجام همه ی پروژه های ارشدشم کم...
ادامه مطلب
اومدم خونه خاله... هوم... آشفته بازاریه اینجا... از شدت درد یک لحظه هم یه جا بند نمیشه... کمکی نمیتونم بدم... فقط هستم... امسال محرم سنگین و عجیبی بود برا خونواده مون... هیشکی هنوز نتونسته بره هیئت... همه یا مریض بودن، یا پرستاری میکردن... ... جوجه همه سر و کله ش قرمز شده. حساسیت داده به لوسیونش. اگه دستکش دستش نکنی، همه ی صورتشو زخمی میکنه... دلم براش میسوزه... بعد یهو به خودم میگم، یه کم پوستش التهاب و خارش داره و کلافه ست... همین...xa0 به اون نوزاد شش ماهه ای فک کن که... خدایا...xa0 ...
ادامه مطلب
هی میخوام بنویسم، هی نمیتونم...دارم مقاومت بیخود میکنم. خواب تا پشت پلک هام اومده......
ادامه مطلب
شنبه...
ادامه مطلب
بلخره بسته بندی ش کردم. یه دور هم دورش بابل رپ بستم. ... پوف! ... شش صبح آقاهه میاد تحویل بگیره. نخوابم دیگه... چه کاریه!......
ادامه مطلب