
سی و هفت سال و هفت ماه و هشت روز گذشت، و من به جای اینکه قوی تر بشم، هر روز ضعیف تر از دیروز... مهم ترین تواناییمو از دست دادم... تنها بودن... تنها کار کردن... تنها غذا خوردن... تنها بیرون رفتن... از سر ظهر کارگاهم. اونقدر اشک ریختم که چشام خوب نمیبینه... دنا قرار نبود بیاد، زنگزد که این طرفاست و ...
ادامه مطلب
انگشت کوچولوشو زد رو سرچ بار آپارات و بعد گوشیو داد دستم و گفت:عمه! اینجا بنویس قله ی شباک زاده!چشام گرد شد!- چی عمه؟!- قله ی شباک زاده!- یعنی چی؟ اسم کسیه؟- عمه! ببین! اینجا بنویس قل له ی ش باک زاااده... مال سگای نگهبانه...xa0- قله؟!... هاااا... قلعه؟!- آره آره... همون که ترسناک بوددد.تازه دوزاریم افتاد:xa0اون قسمت سگای نگهبانو میخوای که اسمش قلعه ی شبح زده بود؟!!از خوشحالی پرید هوا که: آره آرهههه... xa0...
ادامه مطلب
مدتهاست که ننوشتم و تو این زمان اتفاقات و داستان های مختلفی داشتم... الان هم فقط دارم خودمو مجبور به نوشتن میکنم... واسه همین تو ترافیک سوار اتوبوس شدم که تا یک ساعت آینده کار دیگه ای نداشته باشم و لا...
ادامه مطلب
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش...
ادامه مطلب
پتو رو کشید سرش و گوله شد گوشه ی تخت. بعد دستشو آورد بیرونو عروسکشو ورداشت و برد زیر پتو. بعد با صدای خفه گفت، عمه! بآب!... ده ثانیه بعد پتو رو زد کنار و گفت: صب شد! صبونه بخوریم... نون و آمه! و ادای ...
ادامه مطلب
چندین ماه بود که کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم، رو ستون کتابهای امانتی گوشه ی کمدم بود...xa0 بالاخره امشب خوندمش... اینطور نوشتن با جزئیات از تهران رو دوست داشتم... و عمیقا با فضای داستان همراه شدم و به مکانهاش سرک کشیدم... اما خاطرات دوره ی نوجوانی شخصیت های داستان منو پرتاب کرد به دوره ی نوجوانی خودم در همون فضا و مکان... ... و الان کمی غمگینم و بسیار دلتنگ... ...
ادامه مطلب
شنبه صبحی که با سر درد شروع شه... چراغا خاموشه و به مدد ابر تو آسمون، که آرزو میکنم بباره، خونه تاریک.xa0 سرم به شدت سنگینه. خودم حس میکنم سینوس هام داستان درست کردن. مسکنو با مخلوط آب و لیمو ترش و دونه ی چیا میخورم... خودم تجویزش کردم. هیچ پایه علمی ای نداره!...xa0 یه سگ پشمالو و چند تا تیکه پازل و کتاب میوه ها و یه پیش دستی بیسکوییت گاز زده شده رو میزه... و شیشه ی میز پر از جای انگشت کوچولو! از پریروز که مامان رفته خونه عمه، که براش مهمونی برگزار کنه، هیچ کاری نکردم. و دیگه ظرف تو کابینتا نیست...
ادامه مطلب
قدیما عاشق تتریس بودم. اونقدر بازی میکردم که انگشتام قفل میشدxa0 و نمیتونستم بازشون کنم. تدی بر، استاد سیبیلو ی جاینت م، اول کلاس سنگ گفته بود همه مون یه دونه از این حلقه های لاستیکی بگیریم و مچ دست و انگشتامون رو ورزش بدیم... که گوش نکردیم... حالا، انگشتای دست چپم بعد از یک ساعت گرفتن قلم و غرق شدن در بحر خیال، قفل شده...xa0 یادمه تو درسامون درباره یه سندرومی خوندیم به اسم انگشت ماشه ای... فک کنم مال تایپیست ها بود... یعنی سوای از سندروم تونل کارپال که مال مچ بود....xa0 حالا باز باید برم بخونم....
ادامه مطلب
زن داداشه داشت بهم میگفت لباست کمه، سرما میخوری، یه چیز گرم بپوش... که جوجه وسط بازیش پاشد و رفت از تو اتاقش ژاکتشو آورد و داد دستم... ... کلافه از کلاه و کاپشن و زیپ تا زیر گلو و کفش ساق بلند و... بالاخره زورش به دستکش هاش رسید و با دندون درشون آورد... چند دقیقه بعد وقتی خانم همساده چشمهای ذغالی و دماغ هویجی و دکمه های در بطری ای آدم برفی رو گذاشت، ذوق کرد و عمه عمه گویان با دست بهم نشونش داد... ولی وقتی رفت جلو باهاش عکس بگیره چشمش خورد به دستکش هاش که به جای دستای آدم برفی گذاشته بودیم... جیغ...
ادامه مطلب
خودکار دست گرفته بود و داشت تلاش میکرد رو هر چیزی که دم دستشه یه اثری بذاره... یهو یادم افتاد پاستل دارم. به نظرم برای بچه ی کوچیک خیلی کار کردن باهاش راحت تر از مداد رنگی و خودکاره... یه کاغذ بزرگ گذاشتم جلوش و تماشا کردم... جالب اینکه اول از همه پاستل سفیدو برداشت... قرمز دادم دستش... بعد سبز پر رنگ و نارنجی و...xa0 خوشش اومده بود... بعد از چند دقیقه که کل صفحه خط خطی شد، خیلی آروم و راحت و بدون اینکه بهم نگاه کنه پستونکشو در آورد و فقط یک لحظه مونده بود تا گاز زدن پاستل که رو هوا مچشو گرفتم.....
ادامه مطلب
پاشدم اومدم کارگاه.xa0 میزهای اتاق وسطی رو آوردم بیرون.xa0 میز دو متری رو... چپه کردم... گرومپ افتاد زمین... کشیدم جنازه رو آوردم وسط سالن. اون یکی رویه و پایه ش جدا میشد...xa0 میز تو سالنو بردم تو اتاق وسطی. میز اتاق جلویی رو بردم دم پنجره. میز اتاق پشتی رو هم بردم تو اتاق جلویی. حالا باید دو تا میز از سالن ببرم تو اتاق عقبی. فایل بزرگ چوبی و سه تا فایل کوچیکا رو پخش کنم تو اتاقا.xa0 میز های ساید رو هم براشون جا پیدا کنم.xa0 شیشه های میزها رو هم از گوشه سالن بردارم تمیز کنم بذارم رو میزا. کارتن...
ادامه مطلب
شب عجیبیه... پلک هام روی هم نمیاد... بیتابم... ...
ادامه مطلب
هر جلسه یه ساعت زودتر میرم که بشینم ردیف اول. جلوی تخته. که اگر اینطور نشه به یقین سر کلاس خوابم میبره! یه چیزی که بالاخره در سی و اندی سالگی در مورد خودم فهمیدم اینه که یادگیریم از طریق شنوایی ه. یه چیزی رو یکی برام تعریف کنه، خیلی راحت یاد میگیرم و به خاطر میسپرم. در غیر اون صورت، خوندن درس برام ...
ادامه مطلب
از ساعت یازده و نیم گرفته خوابیده... کل خونه شون در سکوته... از اون وقت تا حالا که ساعت دو و نیم صبحه در تاریکی و صدای پنکه در حال این از این دنده به اون دنده شدنم! کارتها آماده و دسته بندی شد. فردا صبح زود میره سر کار... ضایع ست، ولی خب من دیرتر خواهم رفت.xa0 ... دستم یه هفته ای تو پوست گردو بود... آ...
ادامه مطلب
خب... یک ماه شد که بی شماره و در هم و گاه به گاه نوشتم. سی روزش گذشت. دیشب مامان ازم خواست براش یه تصویر سازی انجام بدم. یه سوره از قرآن رو نشسته بود و یه هفته خونده بود و روش فکر کرده بود و بعد ناراحت بود که نقاشیش خوب نیست! گفتم کمکت میدم.xa0 و اون هم برام توضیح داد که چی میخواد و حتی تک تک اجزای ت...
ادامه مطلب
هر جلسه یه ساعت زودتر میرم که بشینم ردیف اول. جلوی تخته. که اگر اینطور نشه به یقین سر کلاس خوابم میبره! یه چیزی که بالاخره در سی و اندی سالگی در مورد خودم فهمیدم اینه که یادگیریم از طریق شنوایی ه. یه چیزی رو یکی برام تعریف کنه، خیلی راحت یاد میگیرم و به خاطر میسپرم. در غیر اون صورت، خوندن درس برام ...
ادامه مطلب
این چند روز با آقای همکلاسی یه سری زیورآلات طراحی کردیم و قرار شد من یکیشو تست کنم.xa0 از دیروز خیلی درگیر اجراش بودم. و امروز رفتم آموزشگاه که باهاش صحبت کنم.xa0 راستش جوابی که میخواستیمو نداده. کیفیتش مناسب نیست. باید روش کار کرد. ضمن اینکه به نظر میرسه طرف مقابلم پایه نیست. امروز خیلی رک گفت که هدفش...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
پونزده سال شبای احیا رفتم مدرسه و همیشه هم یه جای ثابت نشستم و هیچ وقت حاشر نشدم شرایطو تغییر بدم.xa0 امسال یهو تصمیم گرفتم برم جای دیگه.xa0 تصمیم سختی بود و شب اول بسیار دلهره داشتم.xa0 خدا رو شکر خاله همراهم بود، وگرنه با شرایط بسیار متفاوت اونجا احتمالا خیلی اذیت میشدم. ولی نهایتا بسیار راضی بودم. امش...
ادامه مطلب
بسیار سخت گیر بود و بسیار مهربون! یه ترکیب عجیبی که در مقابلش دائم در خوف و رجاء بودی! یک ترم معلمم بود. سال اول دبیرستان. معلم زبان. و برای من که کلا در اون حوزه تعطیلات بودم، کلاسش بسیار سنگین بود. خصوصا وقتهایی که انگلیسی حرف میزد. بعد از اون ترم دیگه ندیدمش و بعد هم شنیدم که بیماری سختی گرفته.....
ادامه مطلب