
سی و هفت سال و هفت ماه و هشت روز گذشت، و من به جای اینکه قوی تر بشم، هر روز ضعیف تر از دیروز... مهم ترین تواناییمو از دست دادم... تنها بودن... تنها کار کردن... تنها غذا خوردن... تنها بیرون رفتن... از سر ظهر کارگاهم. اونقدر اشک ریختم که چشام خوب نمیبینه... دنا قرار نبود بیاد، زنگزد که این طرفاست و ...
ادامه مطلب
مدتهاست که ننوشتم و تو این زمان اتفاقات و داستان های مختلفی داشتم... الان هم فقط دارم خودمو مجبور به نوشتن میکنم... واسه همین تو ترافیک سوار اتوبوس شدم که تا یک ساعت آینده کار دیگه ای نداشته باشم و لا...
ادامه مطلب
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش...
ادامه مطلب
پتو رو کشید سرش و گوله شد گوشه ی تخت. بعد دستشو آورد بیرونو عروسکشو ورداشت و برد زیر پتو. بعد با صدای خفه گفت، عمه! بآب!... ده ثانیه بعد پتو رو زد کنار و گفت: صب شد! صبونه بخوریم... نون و آمه! و ادای ...
ادامه مطلب
چندین ماه بود که کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم، رو ستون کتابهای امانتی گوشه ی کمدم بود...xa0 بالاخره امشب خوندمش... اینطور نوشتن با جزئیات از تهران رو دوست داشتم... و عمیقا با فضای داستان همراه شدم و به مکانهاش سرک کشیدم... اما خاطرات دوره ی نوجوانی شخصیت های داستان منو پرتاب کرد به دوره ی نوجوانی خودم در همون فضا و مکان... ... و الان کمی غمگینم و بسیار دلتنگ... ...
ادامه مطلب
شنبه صبحی که با سر درد شروع شه... چراغا خاموشه و به مدد ابر تو آسمون، که آرزو میکنم بباره، خونه تاریک.xa0 سرم به شدت سنگینه. خودم حس میکنم سینوس هام داستان درست کردن. مسکنو با مخلوط آب و لیمو ترش و دونه ی چیا میخورم... خودم تجویزش کردم. هیچ پایه علمی ای نداره!...xa0 یه سگ پشمالو و چند تا تیکه پازل و کتاب میوه ها و یه پیش دستی بیسکوییت گاز زده شده رو میزه... و شیشه ی میز پر از جای انگشت کوچولو! از پریروز که مامان رفته خونه عمه، که براش مهمونی برگزار کنه، هیچ کاری نکردم. و دیگه ظرف تو کابینتا نیست...
ادامه مطلب
قدیما عاشق تتریس بودم. اونقدر بازی میکردم که انگشتام قفل میشدxa0 و نمیتونستم بازشون کنم. تدی بر، استاد سیبیلو ی جاینت م، اول کلاس سنگ گفته بود همه مون یه دونه از این حلقه های لاستیکی بگیریم و مچ دست و انگشتامون رو ورزش بدیم... که گوش نکردیم... حالا، انگشتای دست چپم بعد از یک ساعت گرفتن قلم و غرق شدن در بحر خیال، قفل شده...xa0 یادمه تو درسامون درباره یه سندرومی خوندیم به اسم انگشت ماشه ای... فک کنم مال تایپیست ها بود... یعنی سوای از سندروم تونل کارپال که مال مچ بود....xa0 حالا باز باید برم بخونم....
ادامه مطلب
زن داداشه داشت بهم میگفت لباست کمه، سرما میخوری، یه چیز گرم بپوش... که جوجه وسط بازیش پاشد و رفت از تو اتاقش ژاکتشو آورد و داد دستم... ... کلافه از کلاه و کاپشن و زیپ تا زیر گلو و کفش ساق بلند و... بالاخره زورش به دستکش هاش رسید و با دندون درشون آورد... چند دقیقه بعد وقتی خانم همساده چشمهای ذغالی و دماغ هویجی و دکمه های در بطری ای آدم برفی رو گذاشت، ذوق کرد و عمه عمه گویان با دست بهم نشونش داد... ولی وقتی رفت جلو باهاش عکس بگیره چشمش خورد به دستکش هاش که به جای دستای آدم برفی گذاشته بودیم... جیغ...
ادامه مطلب
خودکار دست گرفته بود و داشت تلاش میکرد رو هر چیزی که دم دستشه یه اثری بذاره... یهو یادم افتاد پاستل دارم. به نظرم برای بچه ی کوچیک خیلی کار کردن باهاش راحت تر از مداد رنگی و خودکاره... یه کاغذ بزرگ گذاشتم جلوش و تماشا کردم... جالب اینکه اول از همه پاستل سفیدو برداشت... قرمز دادم دستش... بعد سبز پر رنگ و نارنجی و...xa0 خوشش اومده بود... بعد از چند دقیقه که کل صفحه خط خطی شد، خیلی آروم و راحت و بدون اینکه بهم نگاه کنه پستونکشو در آورد و فقط یک لحظه مونده بود تا گاز زدن پاستل که رو هوا مچشو گرفتم.....
ادامه مطلب
پاشدم اومدم کارگاه.xa0 میزهای اتاق وسطی رو آوردم بیرون.xa0 میز دو متری رو... چپه کردم... گرومپ افتاد زمین... کشیدم جنازه رو آوردم وسط سالن. اون یکی رویه و پایه ش جدا میشد...xa0 میز تو سالنو بردم تو اتاق وسطی. میز اتاق جلویی رو بردم دم پنجره. میز اتاق پشتی رو هم بردم تو اتاق جلویی. حالا باید دو تا میز از سالن ببرم تو اتاق عقبی. فایل بزرگ چوبی و سه تا فایل کوچیکا رو پخش کنم تو اتاقا.xa0 میز های ساید رو هم براشون جا پیدا کنم.xa0 شیشه های میزها رو هم از گوشه سالن بردارم تمیز کنم بذارم رو میزا. کارتن...
ادامه مطلب
از صبح رفتم بازم دنبال برش قطعات. به نظر من تنهایی سمت امیرکبیر و پامنار رفتن، از احمقانه ترین رفتارهاست... که من همیشه انجام میدم... تا کارها رو روی فیبر برش بزنه و من برم تا بازار و چسب و مگنت و... بخرم، شده بود چهار بعدازظهر... xa0رو پا بودم... تمام امروز صبح رو... با کیف سنگین... با بار زیاد... و تازه غروب شده بود که رفتم پیش آقای نق. ره ساز و یه انگشتری که سفارش داده بودم گرفتم... ... بعضی روزا خدا واقعن بهم توان میده...xa0 ... راضی ام... گرچه که خیلی از کارهام بی شعوری ه محض ه. مثل این قفل...
ادامه مطلب
هی میخوام بنویسم، هی نمیتونم...دارم مقاومت بیخود میکنم. خواب تا پشت پلک هام اومده......
ادامه مطلب
خیلی جدی از صبح دارم به پول جور کردن فکر میکنم...خب تا حالا مسئله اینقدر برام حیاتی و ناموسی نبوده! اول از کوه کارهای بر رو هم تلنبار شده ام، اونایی که زودبازده تر بود رو جدا کردم. اون سفارش هایی که میتونم سریع انجام بدم و نقد حساب کنم... بعد هم ایمیلی جهت پیگیری دستمزد ماکت فرستادم... و کسی چه میداند که چه شاهکاری انجام دادم!!!... من! پیام دادم! که! حساب کتاب مالی پروژه! چی شد؟!... ... نتیجه این که، خدا رو شکر دوxa0تا از قسط ها جور شد... تا هفته ی بعد هم سه تا دیگه باید شکار کنم! ... تب دارم.....
ادامه مطلب
شنبه...
ادامه مطلب
بلخره بسته بندی ش کردم. یه دور هم دورش بابل رپ بستم. ... پوف! ... شش صبح آقاهه میاد تحویل بگیره. نخوابم دیگه... چه کاریه!......
ادامه مطلب