
وقتی تو خونه تنهام، فقط یاد اون روزهای دوسال پیش میفتم و تنهایی های زیادش...مامان رفته برای جراحی. بابا هم همراهش رفت.نرفتم کارگاه و از صبح دارم جمع و جور میکنم، که از وقتی مامان برگرده باید از عیادت کننده ها پذیرایی کنیم.خونه ساکته و من غرق شدم تو فکر و خاطره... چند روز پیشا، یه متن طولانی، مثنوی...
ادامه مطلب
چند دقیقه یه بار همه ی اتاقم روشن میشه و پشت بندش صدای رعد میاد..رفتم پشت پنجره. اون بیرون ماشین ها سفید پوش شدن... زمین ولی هنوز نه... مسج فرستادم به آرزو که: صبحxa0بابا نوبت جراحی داره. براش دعا کن.و اضافه کردم که: آدم خجالت میکشه تو این روزا به غم خودش فکر کنه... دلم بیتابه... نفسم سنگینه...غم و خشم با هم قاطی شدن...یه جا دیدم نوشته بود: جمعه ی سیاه...به جا گفته بود. جمعه، سیزدهم دی ماه نود و هشت،xa0 قلب انسان های بسیاری به درد اومد.بزرگ مردی به آرزوش رسید......
ادامه مطلب
جوجه یه بازی دانلود کرده روی ، به قول خودش، توشی م. تام سخنگو... یه گربه که باید باهاش بازی کنی و غذا بهش بدی و ببریش حموم و بخوابونیش و کلا نگهداری کنی ازش... اون پایین صفحه، چند تا آیکونه که نیازشو به هر کدوم از اینا نشون میده. دیروز غمگین بود و نیاز به بازی و محبت داشت و حتی بهم پیشنهاد داد ببرمش سفر که با تام های دیگه معاشرت کنه...xa0 یه کم نوازشش کردم... حالش بهتر شد...xa0 ... هیچی... همین... ......
ادامه مطلب
گفت: عمه! ایشامپ... ایشامپ داری؟... گفتم: دارم. ولی تنده ها! - بده! عمه ایشامپ میخوام! - میسوزیا... - ایشامپ بده! - خودت خواستیا! با خوشحالی سرشو تکون داد که: باشه. و مسئولیت انتخابشو به عهده گرفت. بس...
ادامه مطلب
چندین ماه بود که کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم، رو ستون کتابهای امانتی گوشه ی کمدم بود...xa0 بالاخره امشب خوندمش... اینطور نوشتن با جزئیات از تهران رو دوست داشتم... و عمیقا با فضای داستان همراه شدم و به مکانهاش سرک کشیدم... اما خاطرات دوره ی نوجوانی شخصیت های داستان منو پرتاب کرد به دوره ی نوجوانی خودم در همون فضا و مکان... ... و الان کمی غمگینم و بسیار دلتنگ... ...
ادامه مطلب
شنبه صبحی که با سر درد شروع شه... چراغا خاموشه و به مدد ابر تو آسمون، که آرزو میکنم بباره، خونه تاریک.xa0 سرم به شدت سنگینه. خودم حس میکنم سینوس هام داستان درست کردن. مسکنو با مخلوط آب و لیمو ترش و دونه ی چیا میخورم... خودم تجویزش کردم. هیچ پایه علمی ای نداره!...xa0 یه سگ پشمالو و چند تا تیکه پازل و کتاب میوه ها و یه پیش دستی بیسکوییت گاز زده شده رو میزه... و شیشه ی میز پر از جای انگشت کوچولو! از پریروز که مامان رفته خونه عمه، که براش مهمونی برگزار کنه، هیچ کاری نکردم. و دیگه ظرف تو کابینتا نیست...
ادامه مطلب
قدیما عاشق تتریس بودم. اونقدر بازی میکردم که انگشتام قفل میشدxa0 و نمیتونستم بازشون کنم. تدی بر، استاد سیبیلو ی جاینت م، اول کلاس سنگ گفته بود همه مون یه دونه از این حلقه های لاستیکی بگیریم و مچ دست و انگشتامون رو ورزش بدیم... که گوش نکردیم... حالا، انگشتای دست چپم بعد از یک ساعت گرفتن قلم و غرق شدن در بحر خیال، قفل شده...xa0 یادمه تو درسامون درباره یه سندرومی خوندیم به اسم انگشت ماشه ای... فک کنم مال تایپیست ها بود... یعنی سوای از سندروم تونل کارپال که مال مچ بود....xa0 حالا باز باید برم بخونم....
ادامه مطلب
ناکام از یافتن لنت و خوشحال از پیدا کردن چند متر سیم و دوشاخه و ماده گی و سه راهی، برگشتم تو سالن و خواستم غنائمم رو بهش نشون بدم که دیدم پیچ گوشتی به دست زل زده به کلید برق و بی حرکت مونده...xa0 صداش کردم: اینا رو ببین!... تکونی خورد و به خودش اومد و بلافاصله پشتشو کرد بهم و اشکاشو پاک کرد...xa0 یه لحظه دستپاچه شدم و نمیدونستم به روی خودم بیارم یا نه... پرسیدم: توام چایی میخوری؟!... با صدای گرفته گفت: آره بریز... چند دقیقه ای بالاسر کتری و قوری معطل کردم تا خودشو جمع و جور کنه. از طرفی داشتم ف...
ادامه مطلب
دوتایی در سکوت زل زده بودیم به دکتر که عینک مطالعه شو به چشم زده بود و با دقت داشت پرونده پزشکی رو میخوند. بعد از دقایقی که خیلی طولانی گذشت، عینکشو برداشت و رو کرد به دوستم و گفت: غده خیلی کوچیکه، فقط جاش کمی بده. که اون هم جای نگرانی نیست. ایشالا با این دارویی که میدم خوب میشه... دوستم که تا اون لحظه ظاهر محکم و قوی خودشو حفظ کرده بود، با شنیدن این حرف یهو طاقتش تموم شد و بغضش ترکید... وسط گریه به سختی و بریده بریده به دکتر گفت که همه ی متخصص ها پدرش رو جواب کردن و این تنها راه باقی مونده ست.....
ادامه مطلب
بغلش کردم از پله ها ببرمش پایین، هی سر میگردوند این ور و اون ور و تکون میخورد. تو پله های طبقه دوم یهو ترسیدم و بهش گفتم، عمه خودتو محکم بگیر!... بلافاصله با این دستش اون دستشو گرفت و محکم فشار داد!...
ادامه مطلب
پتو پیچ، نشستم جلوی بخاری. تو نور چراغ مطالعه که انگار گردن کشیده رو بشقاب مسی م.xa0 چراغ مطالعه ها به نظرم خیلی کاراکتر دارن!... میشه براشون کلی داستان سرایی کرد. هر وقت این قیافه ی دولا شده ی گردن کشیده شو موقع کار میبینم، خنده م میگیره!... انگاری داره فضولی میکنه ببینه چه خبره! ... داشت با دستمال ترکیب رنگ و تینر و روغن جلا رو از روی کار تموم شده م پاک میکرد که زیر لب گفت، شاید دیگه این کلاسم نیام... جاهایی که استاد قلم زده بود، به طور مشهودی پر رنگ تر شده بود... عمقشون بیشتر بود... سکوت کردم...
ادامه مطلب
دوباره محرم اومد...... روسری مشکی مو بعد از یک سال از تو کمد در آوردم و اتو کردم. ...
ادامه مطلب
هی میخوام بنویسم، هی نمیتونم...دارم مقاومت بیخود میکنم. خواب تا پشت پلک هام اومده......
ادامه مطلب
خیلی جدی از صبح دارم به پول جور کردن فکر میکنم...خب تا حالا مسئله اینقدر برام حیاتی و ناموسی نبوده! اول از کوه کارهای بر رو هم تلنبار شده ام، اونایی که زودبازده تر بود رو جدا کردم. اون سفارش هایی که میتونم سریع انجام بدم و نقد حساب کنم... بعد هم ایمیلی جهت پیگیری دستمزد ماکت فرستادم... و کسی چه میداند که چه شاهکاری انجام دادم!!!... من! پیام دادم! که! حساب کتاب مالی پروژه! چی شد؟!... ... نتیجه این که، خدا رو شکر دوxa0تا از قسط ها جور شد... تا هفته ی بعد هم سه تا دیگه باید شکار کنم! ... تب دارم.....
ادامه مطلب
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنیxa0 رنج ما را ، به توان برد به یک گوشه چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنیxa0 دیده ما ، چو به امید تو دریاست ، چرا به تفرج گذری بر لب دریا نکنیxa0 برتو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی ... چه کنم با این آدم من؟!... ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
شنبه...
ادامه مطلب
بلخره بسته بندی ش کردم. یه دور هم دورش بابل رپ بستم. ... پوف! ... شش صبح آقاهه میاد تحویل بگیره. نخوابم دیگه... چه کاریه!......
ادامه مطلب