
نقشه ها حاضر نبود. رفتم از دوستم بگیرم. یه سری از کارها رو هم بسپرم بهش. پسرش موقع برگشت، با چشمای پر از اشک وایساده بود جلو در و دستاشم از هم باز کرده بود که: تو امروز با من بازی نکردی! نمیذارم بری! ... رفتیم پیش استاد فلزی و دوست جدی م کارهاشو قاب گرفت. خیلی خوب و حرفه ای شدن. استاد آخرش ازشون عکس گرفت برای صفحه ی اینستاگرامش. ... به مامان گفتم، میترسم بمیرم و ساخت این ماکت تموم نشه!!! ... از آدما بت نسازیم!...
ادامه مطلب