33-90

متن مرتبط با «12» در سایت 33-90 نوشته شده است

37-112

  • نیلوبلاگ

    در آسانسورو باز کردم و گفتم بدو عمه. سوار شو بریم.دستشو با دستمال کاغذی گذاشت رو در و نگهش داشت و گفت: اول خانوما!.. بعد آقا پسرا...با چشمای گرد رفتم داخل.باباش که شاهد اتفاق بود زیر لب گفت:صبحی به من...

    ادامه مطلب
  • 36-312

  • نیلوبلاگ

    دیشب مامان بهش گفت: فردا نه، پس فردا دوباره بیا خونه مون!و اصلا به من که داشتم از دور اشاره میدادم که: "نههههه... بگو لااقل هفته دیگه بیاد!" توجه نمیکرد!جوجه یه لحظه مکث کرد بعد گفت: نه مامانی! من "هی...

    ادامه مطلب
  • 35-126

  • نیلوبلاگ

    کلاس استاد کوچیک تموم شد. گفت پارسال بیستو یک آبان جلسه اول کلاستون بود. یادتونه؟ گفتم پارسال پس فردای کلاستون من میخواستم برم کربلا... پام رو زمین نبود انگار... گفت شاید یه وقتی فرصت کردم و کلاس گذاش...

    ادامه مطلب
  • 35-126-2

  • نیلوبلاگ

    صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد ز صبا همیرسیدم خبری که میپزیدم ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندا...

    ادامه مطلب
  • 33-312

  • نیلوبلاگ

    صبح چشم که باز کردم اولین چیزی که دیدم جوونه ی سبزه هام بود!xa0 دلم شاد شد....

    ادامه مطلب
  • 33-

  • نیلوبلاگ

    از جمعه ی دو هفته پیش که صبح پاشدم اومدم کارگاه، تا امروز، هر روز اینجا بودم... این پروژه تمام میشود آیا؟؟؟!!!...

    ادامه مطلب
  • 33-128

  • نیلوبلاگ

    دیشب خواب دیدم، پتو و بالشمو برداشتم و از خونه رفتم بیرون. خونه هه شبیه یه خونه تو ده بود. اصلن شبیه خونه ییلاقی بابابزرگم... رفتم و یه جا روی زمین خوابیدم. روی خاک... صبح که بیدار شدم همون جوری کجکی از رو بالش دیدم یه آدمهای سیاه پوشی یه کم بالاتر، میان و میرن و رو زمین چند لحظه میشینن یا نماز میخونن... زمین شیب داشت... من کمی پایین تر بودم... بعد نشستم و دقت کردم دیدم یه قبرستون ه... کنار یه قبرستون خوابیده بودم...xa0...

    ادامه مطلب
  • 33-131

  • نیلوبلاگ

    نقشه ها حاضر نبود. رفتم از دوستم بگیرم. یه سری از کارها رو هم بسپرم بهش. پسرش موقع برگشت، با چشمای پر از اشک وایساده بود جلو در و دستاشم از هم باز کرده بود که: تو امروز با من بازی نکردی! نمیذارم بری! ... رفتیم پیش استاد فلزی و دوست جدی م کارهاشو قاب گرفت. خیلی خوب و حرفه ای شدن. استاد آخرش ازشون عکس گرفت برای صفحه ی اینستاگرامش. ... به مامان گفتم، میترسم بمیرم و ساخت این ماکت تموم نشه!!! ... از آدما بت نسازیم!...

    ادامه مطلب
  • 33-124

  • نیلوبلاگ

    از صبح کف بازار بودم...لیزر کات و خرید وسایل ساخت ماکت و... بعد هم فهمیدم جوجه خونه ست و خودمو رسوندم... طفلی تو سه ماهگی مثه عمه ش در سی و سه سالگی، از سر شب تا صبح آلرژیش عود میکنه... هی کله شو با اون دستای کوچولوش میخارونه و گاهی هم کلافه میشه و گریه میکنه... موهاش همه ریخته... پیرمردی شده واسه خودش... ...

    ادامه مطلب
  • 33-126

  • نیلوبلاگ

    دوست کوچیکم، نمیتونه بیاد کارگاه. کارا رو تقسیم کردیم. صبح رفتم یه کیف برای صفحه ی زیر ماکت خریدم. ماکته قابل مونتاژ کردن و باز کردنه. اینجوری جا هم کمتر میگیره. ذهنم همش درگیر بسته بندی شه. به هر کی میگم، فحش میکشه بهم که به تو چه و چرا داری کار اضافه میکنی... ولی من فکر میکنم در قبال طول عمر محصول، اگه بتونم کاری کنم، مسئولم. یه عالمه وقت و هزینه، خب ادم دلش میخواد چند سال قابل استفاده باشه دیگه! فقط هم تیمیم باهام موافقه، که همون هم کافیه. ... کمی میل به تنهاییم اومده بود رو، ولی دیدم تابم ند...

    ادامه مطلب
  • 33-123

  • نیلوبلاگ

    بعد از چندین روز، پاشدم صبح جمعه ای رفتم سر کار.کافه خیلی شلوغ داره میشه. انگار انرژیش به کارگاه هم میرسه. چند تا نگ.ین تراشیدم. البته که وقتی پیاده کردم مشکل داشتن یکی دو تاشون و لازمه ادیت بشن. ... ماکت دوم رو شروع کردیم به ساخت. دوست کوچیکم نقشه ها رو آماده کرد و فرستاد. لیزر کات لازم داره. فردا امیدوارم خرید هاش رو تموم کنم. که پس فردا منتاژ کنیم. ... تمام پروژه های کارشناسی من و دوست کوچیکم مشترک بود. بعد اون ارشد شهر دیگه ای قبول شد. و یک سال زودتر از من. تو انجام همه ی پروژه های ارشدشم کم...

    ادامه مطلب
  • 33-112

  • نیلوبلاگ

    اومدم خونه خاله... هوم... آشفته بازاریه اینجا... از شدت درد یک لحظه هم یه جا بند نمیشه... کمکی نمیتونم بدم... فقط هستم... امسال محرم سنگین و عجیبی بود برا خونواده مون... هیشکی هنوز نتونسته بره هیئت... همه یا مریض بودن، یا پرستاری میکردن... ... جوجه همه سر و کله ش قرمز شده. حساسیت داده به لوسیونش. اگه دستکش دستش نکنی، همه ی صورتشو زخمی میکنه... دلم براش میسوزه... بعد یهو به خودم میگم، یه کم پوستش التهاب و خارش داره و کلافه ست... همین...xa0 به اون نوزاد شش ماهه ای فک کن که... خدایا...xa0 ...

    ادامه مطلب
  • 33-81

  • نیلوبلاگ

    جمعه...

    ادامه مطلب