33-90

متن مرتبط با «05 90 st 2a» در سایت 33-90 نوشته شده است

39-305

  • نیلوبلاگ

    مدتهاست که نمی نویسم، ولی تقریبا هر روز به نوشتن فکر میکنم. تو سرم پر از حرفه ولی دستم به تایپ کردن نمیره... و این بده... چون انگار هی داره مخم سنگین و سنگین تر میشه. دلم میخواست از امروز یه کاری رو استارت بزنم. دیدم دو، دو، دو، تاریخ زایمانم که نشد! تاریخ عقد و عروسی هم نشد. تاریخ آشنایی هم نشد... خلاصه مبدا هیچی نشد... بعد فکر کردم گفتم حالا همه چی که رابطه نیست، بیا و یه کار دیگه رو شروع کن. برای همین به مربی بدنسازی ای که مدتهاست میخوام برم پیشش، پیام دادم و درخواست کردم بهم یه وقت بده... ج...

    ادامه مطلب
  • 34-90

  • نیلوبلاگ

    کف آشپزخونه، بین اجاق گاز و یخچال و تکیه به کشوهای قاشق چنگال ها و پلاستیک ها، جای محبوب من برای نشستن و فکر کردنه! گاهی وقتا هم دست دراز میکنم و از تو فریزر یه چیزی برای خوردن شکار میکنم.xa0 مامان رفته بیرون و من باید ناهار درست کنم... ظرف برنج خالی بود... پلن بی، کوکو بود...xa0 برای اینکه سر ذوق بیام، فکر کردم با یه چیز متفاوت درست کنم... و اینطوری شد که ساقه و برگ کرفس رو ساتوری کردم و با زرشک و گ...

    ادامه مطلب
  • 33-305

  • نیلوبلاگ

    دیشب به تلخی گذشت... و تلخیش سر ریز شد به امروز... ... ماه که تا ابد قرار نیست پشت ابر بمونه... اصلا ما به همین امید زنده ایم......

    ادامه مطلب
  • 33-105-3

  • نیلوبلاگ

    گفت: ببخشید که ناراحتت کردم... گفتم: نه نه اصلن... ... ناراحت نشدم... قسم میخورم... ... حرفاش که تموم شد، شب بخیر گفتم، گوشی رو خاموش کردم، چشمامو بستم و خوابیدم... ... حالا بعد از بیست و چهار ساعت... انگار کن یه چیزی اون زیر گفته بود، تق... یه ترک کوچیک... یه لرزش کوچیک...xa0 که حالا رسیده بالا... ... برام نوشته بود: تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی......

    ادامه مطلب
  • 33-105

  • نیلوبلاگ

    دوباره محرم اومد...... روسری مشکی مو بعد از یک سال از تو کمد در آوردم و اتو کردم. ...

    ادامه مطلب
  • 33-105-2

  • نیلوبلاگ

    با دوست جدی م اومدم پیش استاد فلزی باز... کلافه م... میخوام هرچه زودتر برم از این فضا بیرون... هی انگار یه چیز سنگینی رو سینه مه... که نفس کم میارم... ... _ بهم پیشنهاد رابطه ی جدی داد... _ خب؟!... مثه آدم تعریف کن... _ ازم خواستگاری کرد... _ پیش بینی میکردم... _ سخت بود بهت بگم... ولی باید میگفتم... به تو باید میگفتم...xa0...

    ادامه مطلب
  • 33-90

  • نیلوبلاگ

    مخ ایده آلیست کامل گرای گیر بده ی کلید کنم، کار دستم داد و من تا فردا شش صبح هم مهلت گرفتم. ... شب ژوژمان واقعی امشبه... مکن ای صبح طلوع......

    ادامه مطلب
  • 33-90-2

  • نیلوبلاگ

    بلخره بسته بندی ش کردم. یه دور هم دورش بابل رپ بستم. ... پوف! ... شش صبح آقاهه میاد تحویل بگیره. نخوابم دیگه... چه کاریه!......

    ادامه مطلب