
چند دقیقه یه بار همه ی اتاقم روشن میشه و پشت بندش صدای رعد میاد..رفتم پشت پنجره. اون بیرون ماشین ها سفید پوش شدن... زمین ولی هنوز نه... مسج فرستادم به آرزو که: صبحxa0بابا نوبت جراحی داره. براش دعا کن.و اضافه کردم که: آدم خجالت میکشه تو این روزا به غم خودش فکر کنه... دلم بیتابه... نفسم سنگینه...غم و خشم با هم قاطی شدن...یه جا دیدم نوشته بود: جمعه ی سیاه...به جا گفته بود. جمعه، سیزدهم دی ماه نود و هشت،xa0 قلب انسان های بسیاری به درد اومد.بزرگ مردی به آرزوش رسید......
ادامه مطلب
ناکام از یافتن لنت و خوشحال از پیدا کردن چند متر سیم و دوشاخه و ماده گی و سه راهی، برگشتم تو سالن و خواستم غنائمم رو بهش نشون بدم که دیدم پیچ گوشتی به دست زل زده به کلید برق و بی حرکت مونده...xa0 صداش کردم: اینا رو ببین!... تکونی خورد و به خودش اومد و بلافاصله پشتشو کرد بهم و اشکاشو پاک کرد...xa0 یه لحظه دستپاچه شدم و نمیدونستم به روی خودم بیارم یا نه... پرسیدم: توام چایی میخوری؟!... با صدای گرفته گفت: آره بریز... چند دقیقه ای بالاسر کتری و قوری معطل کردم تا خودشو جمع و جور کنه. از طرفی داشتم ف...
ادامه مطلب
نفر وسطی رو صندلی عقب تاکسی بودم.xa0 نگاهم مستقیم به جلو بود و تو فکر... که یه صدای مردونه از سمت چپ گفت، خانم چقدر زیبا لباس پوشیدین!!! نمیدونستم چی بگم! حتی سرمو تکون هم ندادم.xa0 ادامه داد، به نظر من آدم وقتی حجاب میذاره باید لباساش شیک و زیبا باشه... کمی سرمو گردوندم به سمتش و گفتم نظر لطفتونه...xa0 اما بی خیال نشد و تحسینشو ادامه داد... داشتم دیگه جلو بقیه مسافرا معذب میشدم... یه ور مخم داشت سر تاپ...
ادامه مطلب
از جمعه ی دو هفته پیش که صبح پاشدم اومدم کارگاه، تا امروز، هر روز اینجا بودم... این پروژه تمام میشود آیا؟؟؟!!!...
ادامه مطلب