
من امروز برای اولین بار در زندگیم بدون اضطراب از خواب پاشدم. درباره ی روزهایی که گذشت، باید بنویسم، ولی عجالتا، فکر میکنم اتفاق بزرگی برام افتاده... این اولین باره که دارم تجربه ش میکنم... من در طی دو هفته ی گذشته پیش روانپزشک رفتم و درمان اضطراب و افسردگی رو شروع کردم. امروز برای اولین بار فهمیدم اول صبح بیقرار نبودن، یعنی چی... من تازه فهمیدم میشه تپش قلب نداشت... من انگار قراره یه مدل دیگه از زیستن رو تجربه کنم... بخوانید...
ادامه مطلب
از تو تختم یقه خودمو گرفتم و بلند کردم کشون کشون آوردم تا کارگاه و خودمو پرت کردم رو مبل. این حجم بی حوصلگی و میل به هیچ کاری نکردن و از معنا تهی بودن، عجیبه... آخرین بار تو اسفند چکش زدم. اواسطش بود به گمونم... شایدم اشتباه کنم، بهمن بوده... با ساقی اومده بودم. اون نشسته بود پشت لپ تاپ لوگو طراحی میکرد و منم حاشیه ی کاسه رو میزدم. کاسه تقریبا کارش تموم شده، ولی پایه هنوز کارش مونده. کاش میشد رفت یه جا یه چند بسته انگیزه، چند تا کپسول انرژی، یه قوطی دلخوشی، یه سیر شادی خرید، و پاشد و زندگی رو ا...
ادامه مطلب
بعد از ظهر پیام دادم به ری که میشه امروز بیای یه فنجون بخونی؟ و اضافه کردم که رک تر از این نمیتونستم حرف بزنم... قبلش داشتم چکش میزدم. البته کمی. حس میکنم شماره چشمم عوض شده. و این کلافه م کرده بود. قبل از اون کمی گریه کردم. شاید هم گریه هه چشمامو اذیت کرده بود. و قبل ترش پیام داده بودم به آرزو و گفته بودم حالم خوش نیست... بهم گفت خودتو جمع کن... حرف زدن با ری حالمو خوب میکنه. تجربیات متفاوتش و داستان هاش منو از تو دنیام میاره بیرون و حواسمو پرت میکنه. و از طرفی، همیشه یه سری سوال انگار پس...
ادامه مطلب
خونه مون شورای حل اختلاف شده. یا نه، بهتره بگم مرکز مشاوره ی پس از ازدواج زوج درمانی... بعد از شام ظرفها رو شستم و رو به مهمونا گفتم باید برم خونه ی همساده پایینی که برای پس فردا که عقد دارن، کمک بدم کاراشونو بکنن. ولی جمله ی اصلی این بود که من دارم میرم از خونه بیرون که از دست شماها و بگو مگو هاتون خودمو نجات بدم، شمام بی رودرواسی با مادر پدرم حرف بزنید. اونا هم گفتن باشه و خوش بگذره و نگفتن: آخیش! چه خوب که میری! از خونه که بیرون اومدم به جا پایین، رفتم بالا. مهسا تنها بود... بهش گفتم: الان با...
ادامه مطلب
مدتهاست که نمی نویسم، ولی تقریبا هر روز به نوشتن فکر میکنم. تو سرم پر از حرفه ولی دستم به تایپ کردن نمیره... و این بده... چون انگار هی داره مخم سنگین و سنگین تر میشه. دلم میخواست از امروز یه کاری رو استارت بزنم. دیدم دو، دو، دو، تاریخ زایمانم که نشد! تاریخ عقد و عروسی هم نشد. تاریخ آشنایی هم نشد... خلاصه مبدا هیچی نشد... بعد فکر کردم گفتم حالا همه چی که رابطه نیست، بیا و یه کار دیگه رو شروع کن. برای همین به مربی بدنسازی ای که مدتهاست میخوام برم پیشش، پیام دادم و درخواست کردم بهم یه وقت بده... ج...
ادامه مطلب
وقتی تو خونه تنهام، فقط یاد اون روزهای دوسال پیش میفتم و تنهایی های زیادش...مامان رفته برای جراحی. بابا هم همراهش رفت.نرفتم کارگاه و از صبح دارم جمع و جور میکنم، که از وقتی مامان برگرده باید از عیادت کننده ها پذیرایی کنیم.خونه ساکته و من غرق شدم تو فکر و خاطره... چند روز پیشا، یه متن طولانی، مثنوی...
ادامه مطلب
الان ده روزه که مامان مریضه. اولش یکی دو روزxa0کمی تب کرد ولی بعد تبش خوب شد و سرگیجه و حالت تهوع پیدا کرد. و حالا اونقدر تهوعش شدیده که غذا نمیتونه بخوره... با ضعف شدید و سر دردی که باعث شده اون آدم قو...
ادامه مطلب
چند دقیقه یه بار همه ی اتاقم روشن میشه و پشت بندش صدای رعد میاد..رفتم پشت پنجره. اون بیرون ماشین ها سفید پوش شدن... زمین ولی هنوز نه... مسج فرستادم به آرزو که: صبحxa0بابا نوبت جراحی داره. براش دعا کن.و اضافه کردم که: آدم خجالت میکشه تو این روزا به غم خودش فکر کنه... دلم بیتابه... نفسم سنگینه...غم و خشم با هم قاطی شدن...یه جا دیدم نوشته بود: جمعه ی سیاه...به جا گفته بود. جمعه، سیزدهم دی ماه نود و هشت،xa0 قلب انسان های بسیاری به درد اومد.بزرگ مردی به آرزوش رسید......
ادامه مطلب
تمام تنم درد میکنه...جون ندارم برم سر کار. به زور دوش گرفته م و الان نشستم دارم فک میکنم چی کار کنم...دیروز باز دعوام شد... با مامانی...بعد از اینکه خونه شو کامل رفت و روب کردم و خواستم ناهار بپزم... ...
ادامه مطلب
همه چیز آروم بود... صبح که پاشدم... فقط گهگاه یه قطره اشکی سر ریز میشد که تندی از رو صورتم پاکش میکردم... بعد مامان اینا اومدن خونه... نه و نیم صبح بود. هنوز کتری رو روشن نکرده بودم. بعد بابا رسما اعل...
ادامه مطلب
بهش گفتم: چرا مشقاتو ننوشتی؟... خب تمرین نکنی که فایده نداره... این مدت که من سرم شلوغ بود، توام کلا رها کردی و برگشتی سر بابا آب داد... چیزی نگفت. دخترش امسال به جای دوم باید بره اول بازم. هفته پیش د...
ادامه مطلب
داد زد: عمه! پس دادم! بیا منو بشور! و دوید طرف حموم! تا قبل دیروز فقط یک بار پوشکش رو عوض کرده بودم. اونم وقتی که فقط چند ساعتش بود... پاشدم و گفتم: خب پوشک بیار. من از کجا وردارم؟! پشت به من و تو قاب...
ادامه مطلب
پرسیدم: خب حالا شرایط دوره های عمومیتون چی هست؟ با ناز و ادا گفت: ببین عزیزم، دوره های عمومی ما دوازده جلسه ست در ماه و مربی بهتون برنامه ی کلی میده. یعنی هر سه بخش بالا تنه و پایین تنه و حرکات جنبشی تو برنامه ی هر روز هست. و اینکه مربی ما به همه ی رشته ها، اجحاف کامل داره و... انگار یهو همه چی پاز شد... دنیا یه لحظه از چرخش ایستاد... پژواک "اجحاف" تو مخم ادامه پیدا کرد... دیگه هیچی از توضیحات دخترک رو نفهمیدم......
ادامه مطلب
سرش تو گوشی بود و داشت با قیافه ی جدی تند تند دستشو میزد رو صفحه. انگار که داره مسج تایپ میکنه. گفتم: چی کار داری میکنی عمه؟! اخماشو کرد تو هم و زیر چشمی نگام کرد و گفت: کار دارم! پرسیدم: کارت چیه عزیزم؟ با همون اخم جواب داد: کااار! به زور خنده مو کنترل کردم و گفتم باشه. به کارت برس! همونجوری که سرش تو گوشی بود گفت: کارم تموم شد گوشی رو میدم بازی کنی!... ... نمیرم براش آخه؟! ...
ادامه مطلب
جوجه یه بازی دانلود کرده روی ، به قول خودش، توشی م. تام سخنگو... یه گربه که باید باهاش بازی کنی و غذا بهش بدی و ببریش حموم و بخوابونیش و کلا نگهداری کنی ازش... اون پایین صفحه، چند تا آیکونه که نیازشو به هر کدوم از اینا نشون میده. دیروز غمگین بود و نیاز به بازی و محبت داشت و حتی بهم پیشنهاد داد ببرمش سفر که با تام های دیگه معاشرت کنه...xa0 یه کم نوازشش کردم... حالش بهتر شد...xa0 ... هیچی... همین... ......
ادامه مطلب
امروز هوای تهران عجیبه... عجیب خوب باورنکردنی......
ادامه مطلب
گفت: عمه! ایشامپ... ایشامپ داری؟... گفتم: دارم. ولی تنده ها! - بده! عمه ایشامپ میخوام! - میسوزیا... - ایشامپ بده! - خودت خواستیا! با خوشحالی سرشو تکون داد که: باشه. و مسئولیت انتخابشو به عهده گرفت. بس...
ادامه مطلب
برای برادر زاده ی دو ساله و نیمه ی من، قبلا، هرکی مسئول یه بازی بود. بابا : اودبال.(فوتبال) عمو : پاندا. عمه: آگاهه که میدوه.(پرنس آو پرشیا) مامانی: نشایی (نقاشی) و خب هر بازی ای رو که میخواست، باید ص...
ادامه مطلب
چندین ماه بود که کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم، رو ستون کتابهای امانتی گوشه ی کمدم بود...xa0 بالاخره امشب خوندمش... اینطور نوشتن با جزئیات از تهران رو دوست داشتم... و عمیقا با فضای داستان همراه شدم و به مکانهاش سرک کشیدم... اما خاطرات دوره ی نوجوانی شخصیت های داستان منو پرتاب کرد به دوره ی نوجوانی خودم در همون فضا و مکان... ... و الان کمی غمگینم و بسیار دلتنگ... ...
ادامه مطلب
شنبه صبحی که با سر درد شروع شه... چراغا خاموشه و به مدد ابر تو آسمون، که آرزو میکنم بباره، خونه تاریک.xa0 سرم به شدت سنگینه. خودم حس میکنم سینوس هام داستان درست کردن. مسکنو با مخلوط آب و لیمو ترش و دونه ی چیا میخورم... خودم تجویزش کردم. هیچ پایه علمی ای نداره!...xa0 یه سگ پشمالو و چند تا تیکه پازل و کتاب میوه ها و یه پیش دستی بیسکوییت گاز زده شده رو میزه... و شیشه ی میز پر از جای انگشت کوچولو! از پریروز که مامان رفته خونه عمه، که براش مهمونی برگزار کنه، هیچ کاری نکردم. و دیگه ظرف تو کابینتا نیست...
ادامه مطلب